هيچ آ دا بي و ترتيبي مـجوي
هرچه مي خواهد دلت تنگت بگوي
مثنوي معنوي
گفتگودر باره ي تنگناها وتنگنايي ها در كار انديشه يي و هنري مولوي در مثنوي، به هيچ روي به معناي بي ارج كردن و يا بي ارج دانستن مثنوي و يا كاستن از ارج عظيمي كه اين < كار > سترگِ او براي آدمي دارد نيست . ارج و ارزش كارهاي مولوي ( وازجمله مثوي او ) درخود اين كارها نهفته است . خودِ همين ارزش نهفته در< كار > هاي مولوي با زباني رسا و همه گيردردرازاي سده هاي بلندو طولاني ازاين < كار > ها پاسداري كرده و هم - چنان خواهد كرد.
بايد با صداي بلند گفت كه برابردانستن مولويِ مثوي با خشك مغزان ، كاري بي پايه است . اورا باخشك مغزان ، نمي توان سنجيد . جاي دادن او در كنارآنان كار شايسته اي نيست ازاين رو كه او از جنسِ بكلّي ديگري است . كيفيت انديشه هاي او و بويژه كيفيت كارهاي هنري او با هيچ استدلالي در كنار كيفيت انديشه و كارهاي خشك مغزان جاي نمي گيرد . با اين همه ، همانندي هاي ميان او و خشك مغزان را نمي توان ناديده گرفت . آن چه كه اين همانندي ها را از هم متفاوت وجدا مي كند و به آن ها رنگ و بوي جداگانه اي مي بخشد ، آن چه كه اين همانندي ها را در همان هنگام كه همانندي اند ، ناهمانند مي كند ، ژرف انديشي ، عواطف نيرومند انسانيِِ مولوي و نيز استادي هنرمندانه و شگفت آورِ او در شعر و دربكارگيري زبان وكلمات است . به گونه اي كه اگر مي شد اين « چند چيز» را از مولوي و از « كار » ( مثنوي ) اوجدا كرد ، دراين صورت باري ازاين انسان بزرگ چيزي جز همان استخوان ـ پيله هاي خشك مغزان برجاي نمي ماند .
خوش بختانه به روشني مي توان ديد كه در گوشه و كنارمثنوي ، مولويِ غزل سُرا ـ نگران و دل واپس وآشفته ـ دركنارِمولويِ مثنوي سُرا ايستاده است ، وتلاش مي كند تا همزاد خودرا ، كه تن به برپاييِ مثنوي درچهارچوبي تنگ داده است ، وادارد تا اين چارچوب را هرچه كه ممكن است گسترده تركند.
1- تنگنايي در «جدال با مدعيان »
سَبُكْ گويي ، آسان گويي
مولوي فقط نه درغزل هاي شمس ، بل كه درمثنوي هم ، جابه جا ، آن ژرف دلي و گسترده گيِ روحيِِ احترام برانگيزخود را نشان مي دهد ، امّا ـ شايد به دليلي كه در بخش ديگراين نوشته خواهدآمد ـ اين جزء از منش مولوي نتوانسته است درمثنوي ، به آن اندازه كه درغزل هاي شمس ، روشن و نيرومند منعكس شود . شايد به دليل همين كم رنگْ شده گيِِ آن « ژرفْ دلي و گسترده گيِ روحيِِ » مولوي در مثنوي است كه او در مباحثه ها و گفتگوهاي خود با مدعياني كه آن ها را به نحوي رقيب خود و يا مانع پيشْ بردِ انديشه هاي خود مي داند ، ازنوعي روش ونحوه ي بيان سود مي جويد كه مي توان آن را سَبثك گويي و يا آسانْ گويي ناميد ، و درهرحال به هيچ روي خورندِ آدمي متْل او نيست ، يعني آن آدم وارسته ي خوش منش با آن روح گسترده كه درغزل هاي شمس آن همه بلندنظراست .
از ويژه گي هاي اين روش ، یکی ، ريشْ خند كردن مخالف است:
در جدال با جهودان
آن مسيحا مرده زنده مي كند
وان جهود ازخشم سبلت مي كند ص221
یکی ديگر ، صحنه پردازي كردن و مخالف را ، به دلْ خواه ، درآن صحنه به بازي گرفتن ، يا به بازي كردن نقش هاي خودساخته واداركردن است:
دربرخورد با جهودان :
داستان « آن پادشاهِ جهود كه نصرانيان را مي كشت . . . » درص16
چون پديدآمد كه آن مسجد نبود
خانه ي حيلت بُد و دام ِ جهود
پس نبي فرمود آن را پُر كنيد
مطرحه ي خاشاك وخاكستركنيد ص342
و باز یکی ديگر ، رسواكردن و بي آبروكردن مخالف است از راه دست كاري در زبانزدها ( ضرب المثل ها) و يا از راهِ ساختن زبانزد هاي تازه:
در جدال با جهودان:
خانه ي آن دل كه مانَد بي ضياء
از شعاع آفتاب كبريا
تنگ وتاريك است چون جان يهود
بي نوا از ذوقِ سلطانِ ودود ص348
و بازهم نمونه ي ديگر ، بكارگيري نام انديشه هاي مدعيان است هم - چون كلمه ي تحقير و ناسزا . به گفته ي ديگر ، تلاش براي تبديل اين نام ها به كلمات تحقير وناسزا درميان جامعه:
در جدال با گبران :
پس شهيدان زنده زين رويند خوش
تو بدان قالب بمنگر گبر وَش ص219
گفت صوفي با دل خود : كاي دو گبر
از شما كينه كشم ليكن به صبر ص 634 ـ در « داستان آن صوفي كه زن خودرا با بيگانه بگرفت »
بهره گيري از ترس ، خرافه ، ، مجازات و معجزه
در جدال با كافران:
« داستان آمدن آن زن كافر با طفل شيرخواره به نزديك مصطفي عليه السلام . . . »
فشرده ي داستان :
زني ازكافران باكودك دوماهه اش به سوي پيغمبر مي رود . كودك دوماهه به پيغمبر سلام مي كند . مادر براين كودك دوماهه ي خود خشم مي گيرد و مي پرسد : چه كسي اين را به تو آموخت ؟ كودك دوماهه به مادرخود پاسخ مي دهد: خدا به من آموخت پس ازاو جبرييل . مادرازكودك دو ماهه ي خود مي پرسد : جبرييل كجاست ؟ كودك دوماهه به مادرخود پاسخ مي دهد: بالاي سرِتو. . . ص 481 ـ دفترسوم
چنين است استدلال هاي شگفت انگيز گوينده ي دريا دل و وارسته ي غزل هاي شگفت انگيزِ شمس ، براي به كرسي نشاندن درستيِ باورهاي مذهبي وفلسفي خود در برابرِ باورهاي مذهبي وفلسفي ديگران.
در جدال با دهريون :
« جواب دهري كه منكرِ الوهيت است و عالم را قديم مي داند » ص679
فشرده ي داستان :
دهري و سُنُـي با هم در باره ي جهان وآفرينش گفتگو مي كنند . هر دو ، دليل مي آورند . هردوسو، هم – ديگر را نمي پذيرند . سُنّي مي گويد : براي اين كه روشن شود كه تو و من كدام دروغ مي گوييم ، هردو درآتش مي رويم ، هركس نسوخت او درست مي گويد.
هست آتش امتحان آخرين كاندرآتش درفتند اين دو قرين
. . .
تامن وتو هردودرآتش شويم حجت باقي حيرانان شويم
سپس مولوي هردو را درآتش مي اندازد . و ناگهان
آن خدا گوينده مردِ مدعي رَست و سوزيد اندرآن آتش دغي
باري به همين ساده گي!
وبازهم نمونه اي ديگر ، كه نشان مي دهد مولوي گه گاه ، هواداران خودراهم براي دورماندن از انديشه هاي ديگران ، بجاي تشويق به بكارگيري استدلال ، با « تحّكم » ، به پناه گرفتن درپشت آيه هاي قرآني و درخواست كمك ازخدا فرا مي خوانَد:
در جدال با جبريون :
هين بخوان رب بما اغويتني
تانگردي جَبري و كژ كم تني
بر درخت جبر تا كي برجهي
اختيار خويش را يكسو نهي ص694
در جدال با فيلسوف
داستان « انكار [مردِ] فلسفي برقرائتِ ان اصبح ماء وكم غورا"» ص 848
فشرده ي داستان :
آدمي مسلمان آيه اي ازقرآن مي خواند دراين مايه : من چشمه هارا مي خشكانم . پس ازآن اين من هستم كه مي توانم دوباره آب را به آن برگردانم . دراين هنگام يك آدم فيلسوف كه دارد از راه مي گذرد جلو مي آيد ومي گويد : نه ، ما هم مي توانيم با بيل وكلنگ دو باره آب را به چشمه برگردانيم . . .
آن گاه مولوي نقل مي كند : اين فيلسوف به خانه مي رود . آن شب خواب مي بيند كه پيرمردي دوچشم اورا كوركرده و آن گاه ازاومي خواهد كه نور را دو باره به چشم هاي خود برگرداند . فيلسوف بيدار مي شود مي بيند كه واقعا" هم دوچشم اوكورشده است . . .
مي فزايد در وسايط فلسفي از دلايل باز بر عكسش صفي
گر دُخان اورا دليل آتش است بي دُخان ما را درآن آتش خوش است
مولوي مي افزايد كه اين فيلسوف اگربه درگاه خدا ناله وزاري مي كرد و توبه مي كرد خوب مي شد و مي گويد : ولي او توبه نكرد . . .
حتّي اگرچنين معجزه ي باورنكردني يي واقعا"هم شدني بوده وپيش آمده بوده باشد ، بازهم درخورِ روح بلندِ سراينده ي غزل هاي شمس نيست تا آن را هم - چون « دليلي » بكارگيرد ، و با كمك آن وبا مَدد گرفتن از عذاب وجريمه هايي چنين سنگين ، مخالفان را به پذيرش چيزي و يا به توبه كردن ازچيزي وادارد . مولوي ازاين <« گونه » از < استدلال > بارها در مثنوي ، در رودررويي ومقابله با مخالفان ،و نيز براي اقناع پيروان اش مدد مي گيرد .
[]
ازاين كه مولوي با انديشه هايي كه باآن ها مخالف است درگير مي شود هيچ ايرادي براو نمي توان ونبايد گرفت . برعكس ، اگراو در ميدان انديشه ها ، درراهِ آوردن انديشه ي تازه و استوار برتجارب خودي تلاش نمي كرد وخاموش مي ماند ، مي بايست براوخرده گرفته مي شد ، ويا دستِ كم مي شد او را بخاطر اين خاموشي به پرسش گرفت.
اوخود سفارش هايي ـ مانند آن چه كه دراين ابيات خواهدآمد ـ به هواداران خود و به همه ي ما مي كند كه هم - چنان شايسته ي شنيدن وتكراركردن اند :
همچنان كه هركسي در معرفت مي كند موصوف غيبي را صفت . . .
اين حقيقت دان نه حق اند اين همه نِي بكلّي گمرهانند اين همه . . .
گر نبودي در جهان نقدي روان قلب ها را نقد كردن كي توان . . .
پس مگو كين جمله دم ها باطلند باطلان بر بوي حق دام دلند
پس مگو جمله خيال ست وضلال بي حقيقت نيست درعالم خيال . . .
نه همه شب ها بود قدر اي جوان نه همه شب ها بود خال ي ازآن . . .
ص300ـ دفتردوماين گونه سفارش ها بسياربا ارزش اند ؛ ولي روشن است كه به تنهايي نمي توانند مرزي جدّي ميان او و خشك مغزي وخشك مغزان باشند . گفتار ، اگرچه بخشي از اين مرز قلمداد مي شود ولي مرز كامل و گذرناپذير قطعا" با كردار ساخته مي شود . مولوي مي توانست مرزِ برجسته و روشن را با خشك مغزان تنها با گفتار برپا نسازد و بل كه با كردارخود آن را استوار سازد .
بحث دراين نيست كه روش ها و روال هايي كه او در جدال با مدعيان به كار مي گيرد ، يكسره همان روش ها و روال آن كساني است كه او آن ها را بخاطر قشري گري شان و خشك مغزي شان بدرستي انتقاد مي كند . نه ! او با آن ها فرق دارد اگرچه دراين پهنه ـ مراد برخورد با مدعيان است ـ فرق ميان او وخشك مغزان فرق برجسته اي نيست . بحث دراين است كه چرا او باهمه ي اين سفارش هاي درست ، در روياروييِ خود ولي با ديگران تا به اين اندازه به روال « معمول» ، به روال آدم هاي معمولي دست مي يازد ؟ او دركردارش با مخالفان به همان ابزاري دست مي برد كه معمولا" انديشه مندان « عادي» از آن ها سود مي جويند . براي انساني چون مولوي ، اين هيچ افتخاري ندارد كه با خشك مغزان فرق داشته باشد ، افتخار ( اگركه بكارگيري چنين كلمه اي درست باشد ) آن هنگامي مي بود كه او « فراتر» از < ميانگين > مي رفت ، فراتر از < معمول > و < عادي > .
[]
اين گونه از تنگنايي ها را مي توان در نزد همه ي انسان ها و درميان همه ي جماعت ها ديد . گونه ي اروپاييِ اين نوع از تنگنايي ها و محدوديت ها را اگرنتوان از بدترين انواع برخورد با مدعيان برشمرد ، دستِ كم مي توان از ناخوشايندترين آن ها دانست . فريدريش نيچه يكي ازآن انديش مندان اروپايي است كه 11 سده پس ازمولوي ، يكي از گونه هاي ناخوشايند اين تنگنايي را در برخورد با مخالفان اش به نمايش مي گذارد . داستان آن موجودي كه او آفريد وآن را (übermensch ) « اَبَر اِنسان » ناميده ، داستان خودِ اوست . او در كتاب « فراسوي نيك وبد » چنين مي گويد :
« فيلسوفان راستين ، فرماندهان اند و قانون گزاران . ومي گويند ‘‘ چنين بايد باشد ‘‘ . نخست آنان هستند كه « به كجا » و « ازكجا » ي بشررا معيّن مي كنند . . . » ص178
درتحّكم آميز بودن آهنگ و در تحّكم آميزتربودن معناي اين گفته ها ( بهتراست گفته شود اين دستورها و آيه هاي بي چون وچرا ) جاي هيچ گونه ترديدي نيست .
او سپس ، پرسش هايي به ميان مي كشد كه باتوجه به نحوه وگونه ي طرح شان كاملا"پيداست كه پاسخ شان ـ ازديد خود نيچه ـ منفي است ( يعني درحقيقت نيچه به ما دستور مي دهد تا به اين پرسش ها پاسخ منفي بدهيم ) :
« آيا امروز چنين فيلسوفاني هستند؟ آيا تاكنون چنين فيلسوفاني بوده اند ؟ ص179
او سپس بدون هيچ مكثي پرسش ديگري به ميان مي كشد كه پاسخ آن به زعم نيچه مثبت است ( يعني در حقيقت به ما دستورمي دهد كه به آن پاسخ مثبت بدهيم:
« آيا نمي بايد چنين فيلسوفاني باشند؟ » ص179
او در همين صفحه جمله اي مي گويد كه بروشني نشان مي دهد او جزخود هيچ كس ديگررا به فيلسوفي نمي پذيرد :
« فيلسوف ، اگركه امروزه فيلسوفي در كار باشد . » ص179
اودر همين كتاب دربخشي ديگر باز هم سخناني دارد كه نحوه ي برخورد كاملا" خودخواهانه ونفي كننده اش را دربرابر مدعيان ( يا چنان كه برگرداننده ي كتاب از او ترجمه كرده ) دربرابر « دانشواران » نه تنها در پهنه ي فلسفه بل كه درپهنه هاي ديگرهم بروشني نمايان مي كند:
« تمامي روان شناسي تاكنون به پيش داوري ها و ترس هاي اخلاقي چسبيده بوده است وجسارت فرورفتن به ژرفناها را نداشته است . هنوزهيچ كس كاري را كه من كرده ام ،حتّي درضميرخويش نيز نكرده است . » ص55 تاكيدازمن
نيچه درهمين كتاب كارِ ستايش از فرگٌراييِ خودخواهانه را به جايي مي رساند كه مي توان زبوني عظيم نهفته درآن را به روشني ديد . زبونيِِ عظيمي كه نيچه را به پرتگاه نژاد پرستي كشاند :
« براي راه يافتن به هرجهان والا ، بايدتعلّقي مادرزاد به آن داشت ، يا روشن تربگويم براي آن پرورانده بايدشد . حق رهيافت به فلسفه ـ به عالي ترين معناي آن ـ را تنها از بركت تيره وتبار . . . مي توان داشت . « خون » در اين جا تصميم گيرنده است . » ص182تاكيدازمن
اين ، گونه اي از تنگنايي است كه ويژگي بزرگ آن خودخواهيِِ معطوف به فردگراييِ تندروانه است . انسان نيچه موجودي است كه از دستْ رنج جامعه اي كه در آن مي زيد بهره گيري مي كند ولي درهمان هنگام جامعه را به هيچ مي گيرد . و فقط به شرطي آماده است براي جامعه هم حقي بشناسد كه همه ي جامعه يك پارچه به او بدل شود . يعني همه ي < فرد > ها در فرد او حل ومنحل شوند . يعني جامعه ، خود را در « فرد » منحل كند !
انديشه ي مولوي امّا ازاين بلاهت ها به دور است . او ظاهرا" تا به آن اندازه « فرو » نيفتاده بود كه ناگزير شود به پستي در برابر « فرد » آدمي تن در دهد . او ظاهرا" در برابر فردِ آدمي همان اندازه هوش يار بود كه در برابر جمع آدمي .
2- تنگنايي فلسفي
مرگ در مثنوي
« داستان نگريستن عزرائيل برمردي و گريختن آن مرد در سراي سليمان و . . . »
فشرده ي داستان :
روزي مردي عزرائيل را مي بيند كه از كنارش مي گذرد . مرد ازنگاه معناداري كه عزرائيل به او مي كند گمان مي كند كه هنگام مرگ او رسيده است . او بي درنگ خودرا به سليمان مي رساند و از او مي خواهد كه كمك كند و اورا هرچه زودتر به جايي بسيار دور بفرستد . . . سليمان پس ازآن كه مي بيند آرام كردن مرد به جايي نمي رسد اورا به خواست خودش دريك آن به هندوستان مي فرستد . بي درنگ پس از رسيدن مرد به هندوستان ، عزرائيل پيدا مي شود و جان اورا مي گيرد . . . عزرائيل سپس در زماني ديگر درپاسخ به پرسشي كه سليمان از او در باره ي آن مرد مي كند پاسخ مي دهد : زماني كه من آن مردرا آن جا ديدم خيلي تعجب كردم زيرا كه درست چند لحظه ديگر مي بابيستي جان اين مردرا در هندوستان مي گرفتم و و برايم عجيب بود كه او چگونه خواهد توانست خودرا ازاين راه دور به هندوستان برساند . . . وسپس مولوي مي گويد:
ازكه بگريزيم ازخود اي محال ازكه برباليم ازحق اي وبال
مرگ ، براستي يكي ازخنده آورترين قانون ها درجهان هستي است . فرار از مرگ يكي ازآرزوهاي بزرك و كهن آدمي است . وبا اين وصف ، مولويِ بزرگ مارا فرا مي خواند تا در برابراين قانون سرفرود بياوريم ؛ و تلاش هاي ما را براي اعتراض به اين پديده ي ناگزير ولي بي معنا به ريشخند مي گيرد .
تلاش آدمي براي فرارازمرگ ، يكي ازسبب ها و سرچشمه هاي خشك ناشدنيِ پيدايشِ صحنه هاي غم انگيز و دردآورِحيات درجهان است . صحنه هايي كه آدمي درآن ها به انجام نقشي پيچيده وتوان فرسا واداشته مي شود ، نقشي كه < نقش بازِ > آن خودرا به نابودي مي كشاند ولي خودِ آن « نقش » جاودان برجا مي ماند تا باز « نقش بازِ » ديگري سر برسد و « صحنه » ي دردناك درهستي جهان ، هميشه گرم ، گرم ِِ بازي شده گي و بازي شدن و بازيچه شدن ، باشد .
اين « صحنه » گه گاه معجوني مي شود ازغم انگيزي و خنده آوري . تماشا گراين صحنه ، گاه درهجوم احساس هاي گوناگون و متناقض و ضدِهمي كه دردرون او پديد مي آيند ( مثل ريش خند ، گريه ، شادي ، نفرت ، عشق ، ترس ، تسليم ، خشم . . . ) از پا در مي آيد.
مرگ چيست ؟ چراست ؟ چه گونه مي توان برآن چيره شد ؟ آيا مي شود برآن چيره شد ؟ آيا اصلا" بايد برآن چيره شد ؟ . . . . بحث پيرامون مرگ تنها به خودِ مرگ محدود نمي شود ، بل كه آرام آرام همه ويا دستِ كم بيش ترمسايل هستي را در برمي گيرد . دربرابرپرسش هاي درباره ي مرگ ، آدمي تاكنون نتوانسته به اين يا آن پاسخ بسنده كند . ازميان انواع پاسخ هايي كه تاكنون به اين پرسش ها داده شده ، هيچ يك نتوانسته است آرامش را درميان انسان ها ( ي پرسنده ) پابرجا كند . پاسخ به معضل مرگ از نوع پاسخ هاي عادي نيست . اين پاسخ ها براي اين كه بتوانند قانع كننده باشند تنها كافي نيست كه به درست بودن بسنده كنند . درست بودن دراين بحث مفهومي پيچيده است . قانع شدن دراين بحث تنها به معناي آرام شدن عقل و (غريزه ي دانش ) نيست ، بل كه به معناي آرام گشتن و قانع شدن دل هم هست . به نظرمي رسد كه آدمي ، تا برمرگ چيره نشود ، به هيچ پاسخي بسنده نخواهد كرد . يعني درحقيقت آدمي پاسخ خودرا زماني خواهد گرفت كه ديگر مرگي درميان نباشد !
پاسخ هاي دانش به اين پرسش ها همان اندازه نارسا ويا بهترگفته شود قانع نكننده اند كه پاسخ هاي فلسفه ، مذهب ، هنر و . . .
نگاه مولوي به مرگ ( دراين بخش ازمثنوي ) تگاهي است ساده . او گويي مي خواهد تلخيِ مرگ را دراين ساده گي پنهان كند . شايد همين ساده گيِ نگاه موجب مي شود كه مولوي ، با آن روح بلند و حسّاس ، نه تنها از ناتواني و درمانده گي آن مردِ بي چاره ، آزرده نمي شود بل كه حتّي سنگ دلانه براين مرد ( كه مي تواند نماد بسياري از ماها باشد ) مي شورد ، و او را به تحقير < وبال > و < محال > مي خواند . اوحتّي « صحنه » را چنان مي پردازد كه تلاش آن مرد براي فرار از مرگ تبديل به تلاشي ابلهانه وساده لوحانه و ريش خند آميز مي شود.
اگرمولوي به حسّاسيت هاي ژرف و نيرومند خود در غزل هاي شمس وفادار مي ماند مي بايست پيش از هرچيز بر « عزراييل » مي تازيد ، و اورا به خاطرِ رفتارِِ خشكِ ديوان سالارانه و مأمورمآبانه اش نكوهش مي كرد . ترديدي نيست كه « عزراييل » از رنج آدمي و ازهراس او در برابرمرگ خبري ندارد . او مأمور در دستْ گاهي است كه به او وظيفه ي به انجام رساندنِ فرمان مرگ را داده است . او از « داشتن » احساس انساني ، محروم و نيز قدغن شده است ، وشگفت زده شدن او ( درآن هنگام كه آن مردرا نه در هندوستان ـ جاي گرفتن جان او ـ بل كه درجايي بسياردور از هندوستان مي بيند ) شگفت زده گيِِ خشك و بي روح آن مأمور ديواني است كه هيچ گونه لنگِشي را در نظامي كه درآن مأموريت خودرا انجام مي دهد برنمي تابد و درنمي يابد ، و وقتي هم كه به ناگهان باچنين لنگِشي رو به رو مي شود هاج واج مي ماند .
حتّي سليمان هم دراين صحنه همراه و با انسان نيست . زيرا كه : اگرچه او خواهش آن مرد را مي پذيرد و اورا به دورترين جاها مي فرستد ولي اين كاراو به معناي كمك او به آن انسان براي فراردادن او از مرگ نبوده است ، زيرا كه : اگرسليمان مي دانست كه آن مرد براي فرار از مرگ مي خواهد از آن جا دورشود هرگز و قطعا" به او كمك نمي رد ، و باز هم زيرا كه : سليمان خود از وابسته گان به آن دستگاه و نظامي است كه مرگ از « مشيّات » آن است .
()
امّابااين همه ، مولوي <« ستايش گر» مرگ نيست . اواين هوشمندي را دارد كه به پيشوازِ مرگ نرود ، و بل كه برعكس ، ازهرچه « به پيشوازِ مرگ رفتن > گريزان باشد . شايد اين مخالفت او با < پيشواز از مرگ > هم ( هم چون مخالفت او با فرارِ ازمرگ ) به خاطرِ پاي بندي اش به مشيّت واراده ي آن « وجود واحد » باشد ، هرچه كه باشد نمي توان مولوي را ستايش گرمرگ دانست .
به پيشوازمرگ نرفتن ومخالفت باآن ، چه پيش وچه پس ازمولوي درميان انديشه مندان وهنرمندان ايران ـ بجزشماري كمتر از انگشتان دست و آن هم دراين گذشته ي نزديك ـ از ويژه گي هاي برجسته است وهرگز ويژه ي مولوي نيست.
و اين درحالي است كه در برخي ديگراز جوامع ، بويژه درجوامع اروپايي ، اين وضع درست برعكس است . براي نمونه ، درجامعه ي آلمان كم نيستند انديشه مندان وهنرمنداني كه ازراه خودكشي به پيشوازِ مرگ رفته اند . برخي ازآن ها :
پاول سِلان شاعر 1970ـ1920
اِشتِفان تسوايگ ( به همراه همسرش ) نويسنده وداستان نويس 1942ـ1881
فرانتس كافكا داستان نويس 1917ـ1883
كورت توخولسكي نويسنده وشاعر 1935ـ1890
گِئورگ تراكل شاعر 1914ـ1887
اينگه بُرگ باخ مان شاعره و داستان نويس 1973ـ1926
هاينريش فون كلايست ( با دوست زن اش ) شاعر 1811ـ1777
والتر بِنيامين نويسنده و فيلسوف 1940ـ1892
گيلدا خواننده 1999ـ ؟
دو تن از رهبران حزب سبزها ( زن و مرد ) سياستمدار 1995 ـ ؟
اِرنست لودويگ كوشنِر نقاش ـ پيكره ساز 1938ـ1880
اگرچه به بحث كنوني پيوندي ندارد ولي براين آماربايد « خودكشيِ گروهي > را هم افزود كه ازسوي فرقه هاي گوناگون مذهبي مسيحي انجام مي گيرند . اين فرقه ها « پيشواز از مرگ > را حتّي سازمان مي دهند.
ولي انديشه هاي مولوي درباره ي مرگ ، هيچ يك از گونه هاي اين رفتارها را برنمي تابد . و اين از نقاط نيرومندِ نظام ِ انديشه ييِ مولوي است.
داوري مولوي درباره ي محال بودن چيره گي انسان برمرگ ، داوري درستي است . بدرستي هم ، تا زماني كه چرخ جهان هستي براين منوال كه تاكنون بوده است بگردد ؛ تا زماني كه نظام حاكم بر بافت و ساختِ « هستي » همين است كه < هست > ، انسان را وهيچ وجودي را از مرگ گريزي نيست . مرگ ، جزيي ازاين نظام است . تنها درصورتي مي توان مرگ را <« حل » كرد كه نظام هستيِِ جهان ( وجهانِِ هستي ) دگرگون شود.
امّا مفهوم « جهان » چيست ؟ محدوده وگستره ي « جهان » تا كجاست ؟
معمولا" هنگامي كه ما از جهان حرف مي زنيم ، مراد ما آن گستره اي است كه بخشي ازآن به شناخت ما درآمده و بخش ديگري ازآن را ما با « حدس و گمان » در مي يابيم . آيا <« جهان واقعي » برابر با همين « جهاني » است كه ما انسان ها تاكنون آن را شناخته ايم و يا حدس وگمان مي زنيم ؟
پاسخ اين پرسش ، آشكارا و قطعا" منفي است . به ساده گي مي توان دريافت كه « جهان واقعي » بسيار وسيع تراز <« آن چه » اي است كه ماشناخته ايم ويا وجودآن را با حدس وگمان ممكن مي دانيم . گستره ي جهاني كه ماشناخته ايم به سختي ازمرز كره زمين فراتر مي رود . مچموعه ي اين « جهان شناخته شده » ، يعني اين جهان خاكي ما همراه با آن بخشي از چهان كه ما آن را « حدس و گمان » مي زنيم ، حتّي در برابرِ آن ابعادي كه ما « گمان » مي كنيم جهان دارا است هم نقطه اي حقير است ؛ و در برابر آن ابعادي كه جهان در وراي « گمان » ما دارد حتّي از اين هم حقيرتر است . دراين صورت از كجا روشن است كه قوانين ( وازجمله بويژه قانون مرگِ ) حاكم بر « هستي » دراين جهان خاكي ، به همان ميزان برهمه ي هستي ها در« جهان واقعي » ( ويا برسراسر جهان واقعي هستي ) حاكم باشد ؟ چرا نبايد ممكن باشد كه درگوشه اي ازجهان واقعي ، هستي ، از مرگ خالي باشد ؟
من البتّه نمي دانم كه مراد مولوي از ناگزيري مرگ ، ناگزيري آن تنها در محدوده ي جهان شناخته شده ي انساني است يا اين كه او اين ناگزيري را به سراسرجهان واقعي هم گسترش مي دهد ، هرچه كه باشدعيب مولوي آن است كه برآن نظام فرمانروا برهستي كه مرگ را ناگزيركرده است هيچ ايرادي نمي گيرد . و برعكس ، همه ي تلاش او در مثنوي اين است كه اين نظام را به انسان بپذيراند . او خودرا در كنارآن « دستگاه » ، آن قدرتي مي نهد كه اين نظام را برجهان حاكم كرده است . او به دفاع ازاين قدرت مي پردازد .
()
گمان مي كنم شيفته گي ِ آميخته با تعصّب مولوي نسبت به آن « نيستان » ي كه « ِني ِ > او را از آن بريده وجدا كرده اند و دراين جهان خاكي به « حكايت وشكايت » واداشته اند ، يكي ازآن گره گاه هاي مهم درانديشه وروح مولويِِ مثنوي بطوركلي ، وبويژه دررابطه با موضوع مرگ است . گرهي كه خودِ مولوي هم ظاهرا" گاه گاه از گشودن آن باز مي ماند . اين گره گاه ، گمان مي كنم ، يكي ازآن عناصرمهمي است كه دركنارعنصرهاي ديگر، مولوي را به درپيش گرفتن رفتارِ معيّن نسبت به مرگ ، و انداختن نگاه معينّي به آن ، ناگزيرساخته است .
بايد يادآوري كنم كه مراد من به هيچ رو اين نيست كه بخواهم برداشت مثنوي ازمرگ را محدود به فقط « يك» برداشت كنم . مي توان برداشت هاي گوناگوني ازمرگ را در مثنوي يافت . چندجانبه گي و چندبُعدي بودن مثنوي دراين باره كاملا" روشن است . اين چندجانبه گي يكي ازآن چند ويژه گي هايي است كه ـ همان جور همه گان گفته اند ـ مثنوي را هميشه زنده نگاه داشته است .
با اين همه ، برداشت من اين است كه گونه ي معينّي ازميان انواع برداشت ازمرگِ موجود درمثنوي ، در آن بسيار برجسته شده است . اين گونه ي برجسته ي برداشت ازمرگ ـ ازنگاه من ـ اين است :
جهان خاكي ، جهاني كه ما انسان ها درآن زندگي مي كنيم و « زنده » هستيم ، درچشم مولوي همان جايي است كه « ِنيِ » اورا پس از بريدن وجداكردن اش از « نيستان » درآن رها كرده اند . ازنگاه مولوي ، اين جهان به معناي دوري و هجران وجدايي از آن نيستان است . و « ِني » ـ ويا هركس و موجودِ ديگري كه « ِني بودن » خودرا دريافته ـ دراين جهان ، بي وقفه دركار « حكايت وشكايت » است . بيرون رفتن ازاين جهان خاكي ، به معناي « پايان » يافتن آن دوري وهجران وجدايي است . مرگ ، ازنگاه مولوي ، نامي است كه آدمي به اين < پايان > داده است . آن كس كه بر < ِني بودن > خود ، آگاه است ، ازاين « پايان » ، از اين مرگ شاد است . « ِني » هاي ناآگاه و ابله ، ازاين پايان مي هراسند .
اين است فشرده ي آن برداشت عمده ازمرگ درمثنوي مولوي ازنگاه من .
اگر واقعا" مولوي چنين برداشتي ازمرگ داشته باشد بايدپرسيد : چرا مولوي گمان مي كند كه « پايان » اين جهان خاكي ، قطعا" و صددرصد آغاز آن < نيستان > است ؟ چرا او اعتقاد دارد كه « نيستان » اش درست درآن سوي مرزاين جهان خاكي جاي دارد ؟ آيا اين احتمال هست كه ميان اين جهان خاكي كه كانون تعيّن و بازشناسي آن را انسان مي سازد ، وآن نيستان ، جهان يا جهان هاي ديگري هم باشد كه