9- چند طرح با سياهْ قلم  از چند چهره ي عقل مدرن

 

آيزا برلين

« ماه مارس 1917بود . قبل از انقلاب كمونيستي . ومن داشتم درچشم اندازِ  نوسكي در پطرزبورگ با والدينم گردش مي كردم . ناگهان چشمم به يك گروه 20-30 نفري افتاد كه داشتند چيزي را در دهان مردي كه رنگش كبودشده بود . . . فرو مي كردند . . . از لـله ام  پرسيدم . . . جواب داد اورامي برند بكشند . بي محاكمه وسط جمعيت اعدام كنند . مسلما" يكي از آن پليس هايي بود كه روي بام مستقرشده بودند تا به روي انبوه تظاهركنند كان انقلابي تيراندازي كنند . اين صحنه كشاندن يك مرد به سوي محل اعدام را من هرگز نتوانسته ام فراموش كنم . ازآن هنگام نمي توانم مشاهده ي هيچ گونه خشونت جسماني  را تاب بياورم . . . » ص182  - آيزا برلين

اين انديشمند هنوز هم هيچ اندوه گين يا شرم گين نيست كه چه گونه درزماني كه هم نوعانش مسلما" تنها نه با « انگولك سياست » ، بل كه پيش از آن ، از ستم ِ آشكاري كه برآن ها مي رفت دست به « راه پيمايي هاي مبارزه اي » مي زدند ، ايشان با « والدين » در « چشم اندازهاي نوسكي پطرزبورگ » گردش مي كردند .

ايشان هيچ اندوه گين نيستند كه : اگر درآن سال ها ـ به سبب اين كه بايد نوجواني 10 -9ساله مي بودند ـ نمي توانستند بدانند ، امروز مسلما" مي توانند بدانند كه درميان آن انبوه « تظاهركنندگان انقلابي» ، بوده اند بي شماري از نوجوانان هم سن وسال او كه باتيراندازيِ  « پليس هايي كه روي بام ها مستقرشده بودند تا به روي انبوه تظاهركنندگان تيراندازي كنند »  كشته شدند ، و البتّه بدونِ [بگفته ي لَـله ي ايشان ] « محاكمه » .  

ولي ايشان هنوز كه هنوزاست تنها وتنها از ديدن صحنه اي اندوه گين اند كه درآن « مردي را به سوي اعدام مي بردند» . والبتّه كه براي هرانسان واقعي ،ديدن اين صحنه هم مسلما" اندوه گين كننده است و بايدهم باشد . اگربراي ايشان درآن زمان كه يك نوجوان 10-9ساله بودند و مسلما" در زير تأثير و فشار پدرومادر ثروت مندشان و درزير تأپير پرورش آن ها ، آن گونه « نيمه انسان » بودن چندان شرم آور نبوده باشد ، امروز كه به مرز90 سالگي رسيده است ديگر اين گونه « نيمه آدمي بودن » بايد مسلّما" شرم آور باشد . امّا متا"سفانه مي بينيم كه اين جور نيست و آن نوجوان 9ساله ، حتي امروز در 90سالگي هم به پرورش والدين خود وفادار مانده است و برپايه ي همان احساساتي كه درنتيجه ي جواب نيمه حقيقي « لَـله » شان در او ايجاد شده ، دارد تاريخ مي نويسد وتفكرمي كند .

اماآن چه كه اين انديشمند مدعي است « ديده »است ، شايد براستي « ديده » ي او نبوده و درحقيقت چيزي است كه لَله اش ديده و به اومنتقل كرده ، و يا شايدهم « ديده » ي والدين او بوده كه درآن زمان روسيه - يعني درزمانِِ به گفته ي او « انقلاب كمونيستي» ـ كه درهرحال اعتراضي برضد ستم ِ ثروت مندان بوده ـ « صاحب جنگل هايي در روسيه » بوده اند ؛ و از اين روي كه حود يكي ازطرف هاي درگيردر اين جنبش ها و بحران جامعه بوده اند  نمي توانسته اند و نمي خواسته اند همه ي حقيقت را براي فرزند 9-10 ساله ي خود بيان كنند . وتنها نيمي ازاين حقيقت را براي او بازگويي كرده اند . ويا شايد هم هيچ كدام از اين ها نبوده ، بل كه براستي اين « ديده » ،  ديده ي خودِ آقاي آيزا برلين بوده با اين اشاره كه ايشان درهمان سنين9-10سالگي از والدين و لَله شان آموخته بودند كه حقايق را نيمه و ناتمام ببينند ، به گفته ي ديگر ، آن بخش هايي ازحقيقت را ببينند كه با تربيت خانوادگي و با سفارشِ هستيِ اجتماعي ايشان همخوان و همسو باشد . يعني ياد گرفته بودند كه درزمان « انقلاب كمونيستي » در كشورشان ، چشم بررفتار نامردميِ آن مردمي كه « مسلّما" » از آن « پليس هايي بودند كه روي بام ها مستقرمي شدند تا به روي انبوه تظاهركنند گان انقلابي تيراندازي كنند "» ببندند ، ولي درهمان حال چشم ها را بر رفتار زشتِ « 20-30 نفري كه چيزي دردهان مردي فرو مي كنند » ، كاملا" چارطاق باز بگذارند ، وبسيار اصرارداشته باشند به اين هم بسنده نكرده و براي اين كه شنونده ي شان را بخوبي متاْثرسازند حتما" بگويند كه « صورت آن مرد كبود شده بود . . . » .

اين انديشمند ، پس ازديدن اين صحنه كه درآن «20-30 نفر مردي كه صورتش كبودشده بود را به سوي اعدام مي بردند» ، ديگر «  نمي توانند هيچ گونه خشونت جسمي را تاب بياورند » . البتّه كه اين ادعا، بسيارتيره وتاراست . و بيش تر به يك آرايش و بزك همانند است تا يك آراستگي منش . زيرا كه خود او مي گويد:

« سده ي بيستم بدترين قرني است كه اروپا به خود ديده است . سده اي كه كشتار درآن از همه ي دوره هاي ديگرتاريخ اين قاره بيش تربوده است. . . »»  جمله ي آغازي گفتگو با آ . برلين - ص181

اين ادعاي او تيره وتاراست ، زيرا ، پرسش اين است كه پس چه گونه او كه درآغاز اين چنين سده اي زاده شده است نزديك به 90سال ، آن همه « خشونت جسمي » را كه دست كم همان حكومت هاي مورد هواخواهي ايشان درغرب موجب آن بوده اند « تاب » آورده است ؟

 

كورنليوس  كاستورياديس

«                    دموكراسي واقعي - ونه دموكراسي صرفا" آييني [آيامراد او از دموكراسي آييني همين دموكراسي واقعا"موجود نيست؟] جامعه اي است كه درباره ي خود به تفكر مي پردازد. خودرا به دست خود ايجاد مي كند. پيوسته نهادها ومعاني را مورد سئوال قرارمي دهد. و با موضوع با تجربه ي فناپذيري بالقوه ي تمام معاني ايجادشده به سر مي برد . . . » ص162

«                    جامعه ي مستقل ، جامعه ي حقيقتا" دموكراتيك ، جامعه اي است كه تمام معاني پيش داده را موردسئوال قرارمي دهد ، ودرآن . . . « خلق معاني ودلالت هاي تازه » آزاد شده است . ودرآن . . . هرفردآزاد است تامعنايي را كه مي خواهد (ومي تواند )براي زندگي اش خلق كند . » ص159

«                    به يك معنا مي توان گفت كه جامعه ي دموكراتيك ، نهاد وموسسه اي است عظيم براي آموزش وخودآموزي دائمي شهروندان .» ص171

«                    جامعه ي دموكراتيك ، دقيقا" خلاف آن چيزي است كه. . . ديده مي شود. »

اين متفكرِ مُدرن هم، هم/چون بسياري ديگر، دموكراسي را براي خويش به حصاري تبديل كرده است . او هم دردرون اين دموكراسي خودرا محصوركرده است. گفتار او هم درباره ي دموكراسي بسيارشباهت دارد به گفتار يك مسلمان واقعي يا يك مسيحي واقعي و. . . در باره ي بهشت . هرچيزي را ندارد و نمي بيند ولي آرزويش را مي كندحواله مي دهد به بهشت. اين هم نوعي بهشت گرايي است  يك بهشت گرايي مدرن . يك دين تازه . دين دموكراسي .

آقاي كوستارياديس، درباره ي دموكراسي تنهاسفارش مي كند كه بكوشيم هميشه به اين دموكراسي معناي تازه اي ببخشيم . چنين سفارشي و ديدگاهي درباره ي دموكراسي دربرخي ديگرازاين انديشمندان هم ديده مي شود .

اگرقرارباشد كه ما همواره اين « دموكراسي » رادر دست بگيريم و به آن درهردوره اي معناهايي بدهيم ( حتّي اگركه اين معناها گاهي به هيچ روي باهم همخواني نداشته باشند ) دراين صورت معناي اين « سفارش » اين است كه همه ي انسان ها درسراسرجهان مي توانند هرگونه نام گزاري ديگري را كه براي جامعه ي آزاد دارندكناربگذارند وبه نام « دموكراسي » چنگ بزنند. فقط كافي است كه به اين دموكراسي معناهاي تازه بدهند.

گويي اين روشنفكران دارند هم/چون باورمندان به خدا درباره ي خداحرف مي زنند . يك خداهست . و نيست جزاو .

درجايي ازكتاب ، پرسش گر از اومي پرسد : [ آ يا ] بحران خليج فارس نشان دهنده ي شكست اين ادّعا  نيست كه : ارزش هاي غربي اهميت و بُرد جهاني دارند ؟

و كورنليوس كه هوادار بُردِ جهاني ارزش هاي غربي است پاسخي مي دهد كه همه اش انتقاد وخرده گيري از خليج فارسي هاست :

«  بحران خليج فارس ابزاري بسيارنيرومند براي آشكارساختن عواملي بود كه يا از قبل مي شناختيم شان، يا آن كه مي بايد بشناسيم شان. توانستيم ببينيم كه عرب ها و بطوركلي مسلمانان، يك پارچه با اين كانگستر و جلّاد ملت خويش - يعني صدام حسين - احساس هم بسته گي و يك دلي مي كنن . به محض اين كه صدام دربرابرغرب قرارگرفت اينان آماده بودندبرماهيت رژيم وتراژدي ملت اش سرپوش بگذارند . » ص -53

راست اين است كه به دليل وجودهمين گونه روشن فكران با اين بلاهت سياسي شان است كه دردوره ي لشكركشيِ زورگويانه ي آمريكا به خليج فارس و « مقابله » با صدام حسينِ زورگو ، هيچ صداي وزين و درخور وهوش مندانه ومسئولانه ازحلقوم روشن فكران غربي بويژه آمريكايي برضد اين جنگ - كه يكي ازنشانه هاي آشكارعقب مانده گيِ بارزِ فرهنگي جامعه ي آمريكا بوده است - شنيده نشد. و بل كه  برعكس ، بسياري ازاين روشن فكران همان گفتارهاي سياسيِ سياست مداران خود را تكراركردند . يعني صدام را به حق« كانگستر»خواندند ولي درباره ي جرج بوش ياخاموشي گرفتند و يا به هواخواهي پرداختن . درست هم - چون مردم ساده ي عراق ، آن ها هم زيرفشار وترس و ابلهي ، از كانگستر هاي خود هواداري كردند.

كورنليوس سپس اين جور بحث خودرا دنبال مي كند :

«  سنّت وبنيادگرايي اسلامي از هميشه نيرومندتراست و به مناطقي گسترش مي يابد كه تصّور مي كرديم  به راه ديگري مي روند يعني شمال آفريقا ، پاكستان ، جنوب صحرا (؟). . . » ص154- تأكيدها ازمن

اصطلاحات ونام ها همه همان است كه دررسانه هاي همگاني رسمي اروپا درجامعه پراكنده مي شوند . بندپاياني اين گفتار البتّه پرمعناتر است . كورنليوس نمي گويد كه مرادش از« راه ديگر » چيست ، ولي ازسراسرِ گفتگوي او مي شود به آساني فهميد كه همان راهِ اروپايي ( غربي ) يا آن جوركه اغلب بيان مي شود راهِ به سوي غرب است. او دراين جا اين برداشت خودرا آشكار نمي گويد ولي سال هاي بسيارپيش ازاو ، فيلسوف برجسته ي آلمان « ف. هگل » دستِ برقضا درباره ي همين گوشه ازجهان كه كورنليوس به آن اشاره مي كند چنين گفته است:

«                    منطقه ي شمالي آفريقا . . . سرزميني است كه سرنوشت اش طفيل سرنوشت رويدادهاي عظيمي است كه درجاهاي ديگر گذشته ، بي آن كه چهره ي ويژه ي خودرا داشته باشد . اين بخش آفريقا چون مانندآسياي صغير رو به سوي اروپا دارد مي تواند و بايد به اروپا بپيوندد چنان كه از چندي پيش فرانسويان نيز درهمين راه كوشيده وكامياب شده اند . » كتاب « عقل كل درتاريخ » ف.هگل . برگردان ح.عنايت ص237 - تاكيدازمن

و البتّه همان جور كه ح.عنايت درزيرنويس اين صفحه يادآوري مي كند«مقصود هگل سياست استعماري فرانسه درالجزايربراي يكي كردن آن سرزمين باكشورخويش است.» هگل دراين گفتارخود، آشكارا هوادار استعماراست . كورنليوس چه ؟

كورنليوس درجاي ديگري مي گويد:

«                    عام گرايي صرفا" آفريده ي غرب نيست . . . آيين بودا ، مسيحيت ، اسلام ، عام گرا هستند . چه دعوت آن ها اصولا"خطاب به همه ي انسان هاست . هركس به گرويدن به آن ها حقي يكسان دارد . . . لازمه ي اين گرويدن وجود ايماني مقدم برآن است . . . و نتيجه ي آن ، پيوستن به جهاني است متشكل ازمعاني ( ونيزهنجارها ، ارزش ها ) ي خاص و« محصور » . اين محصوريت مشخصه ي جوامعي است كه از حدّ بالايي ازعدم استقلال برخوردارند . ويژه گي تاريخ يوناني - غربي شكستن اين حصار و طرح پرسش درباره ي معاني ، نهادها ، و نمايندگي هايي است كه جامعه برقرارشان كرده است كه خود محتواي كاملا" متفاوتي به آن مي بخشد . » ص155

من همه ي اين گفتار دراز را آورده ام تا ديدگاه اين نويسنده بهتردريافته شود. هدف من ازاين گفتار دراز، ولي همان بخش پاياني آن است. يعني « حصارها » و « محصوريت ها » . برداشت كورنليوس از« حصار » و « محصوريت » ، خود محصور در حصار است . چرا ؟

يكي از آن رو كه او خودسرانه به ساختن دو «جبهه» دست مي زند : يكي جبهه ي يوناني – غربي و ديگري جبهه ي آيين بودا ، مسيحيت ، اسلام . به سخن ديگر جبهه ي يونان - غرب وجبهه ي مذهب . اما برخلاف باوراو، آن چه كه روشن است اين است كه دربرابرمذاهب، نه تنها يكي بل كه بي شمار جبهه وجود داشته ودارد. و ازاين گذشته ، هرجبهه گيري دربرابرمذهب حتما" به معناي بهترازمذهب بودن آن نيست . يعني به معناي « بي حصاربودن » نيست ؛ بل كه درست به دليل همين « دربرابر بودن » ، درجبهه اي جاي دارد ؛ ودرست بدليل « درجبهه اي بودن » خود درحصارجاي دارد . چه ، هرجبهه اي يك حصاراست ؛ وداراي انواع محصوريت هاست.

وديگرآن كه ، به اين دليل كه او حصار را آن وجود ، آن پديده و آن واقعيتي دراين جهان به شمارنمي آورد كه درهمه جا ودر درون همه چيز حضوردارد . آيا براستي « بي حصاري » خود گونه اي « حصار » نيست. آن آدمي ويا آن پديده ي فرهنگي ويا آن جماعتي ازانسان ها كه به « شكستن اين حصارها » خوگرفته اند درحقيقت يك جور درحصارِ عادت وخوي حصارشكن خود محصورند.

من خودم البتّه گمان نمي كنم كه مطلق كردن « محصوريت » درهمه چيز ودرهمه ي پهنه ها ي هستي كاردرستي باشد. جهان ما را – به نظرمي رسد - نمي شود به داشتن مرام وآيين وسمت وسويي متّصف كرد . درچنين جهاني نمي توان چيزي را مطلقا" مطلق كرد! هم مي تواند مطلق باشد وهم نمي تواند. چيزي ميان هرج ومرج وآيين مندي است به اضافه ي  يك چيزديگر . « چيز ديگري » كه موجب مي شود تا روند رويدادها به « چيز ديگري » بدل شود.

وباز ديگرازآن رو كه  ، او براستي باوردارد كه حصارشكني هميشه خوب است ؛ وهمين باور، خود يك حصار است .يك حصارِ كهن سال واستوار . اودراين حصار ، دراين باور زنداني است . محصوراست.

اين حصارشكني البتّه يكي از ويژه ادعاها و شعارهاي بسياري ازهواداران مدرنيته بوده وهست . همه ي گونه هاي مدرنيته درحصار اين ويژه گي گرفتارند. آن ها براستي هم برخي ازحصارها را شكسته اند و هنوزهم مي شكنند. اما پرسش درست درهمين جاست : حصارشكني ، هر حصاري ، ( اگركه تازه هرگز ممكن وشدني باشد) چه سودي براي آدمي دارد ؟ آيا هرحصارشكني درست است ؟

درمدرنيته ودرجهان مدرنيته ي اروپا وغرب ، هم- زمان با هرچه بيش تر نيرومندترشدن سرمايه داري و سرمايه داران ، كه نيروي اصلي اجتماعي و نيز فرهنگي مدرنيته بوده وهستند، بسياري از حصارها شكسته شده و مي شوند؛ پرده ها دريده شده ومي شوند. امروزه مثلا" در كشور آلمان دستگاه عظيم آگهي هاي بازرگاني ، به خصوصي ترين و به ژرف ترين گوشه هاي انديشه و روان و زندگي آدم ها سرك مي كشند تاجايي و بهانه اي براي فروش كالاي خود بيابند. دولت ها هرروزه به آن چه كه چارديواري وحريم خودي وخصوصي آدمي قلم – داد مي شود يورش مي برند . ودر دورترين و پنهان ترين گوشه هاي روان و انديشه و زندگي و رفتار و كردارآدمي ، دستگاه هاي « شنوس » و جاسوسي كار مي گذارند. و نيروي مسلح و ارتش را به درون زندگي انسان ها مي كشانند. دانش و هنر و ادب و مذهب و. . . محصوره هاي انديشه  و روان و عادات وخوي ها . . . دريك كلام : آرامش و ثبات توده ي انسان ها را جولان گاه جنونِ سرگرمي و قدرت خواهي و سود پرستي خود مي كنند .

« آن ها»  كه كورنليوس آن ها را « حصارشكنان » مي نامد ، ملغمه ي پُرهرج ومرجي است از ده ها گروه از آدم ها با صدهاخواسته وهدف وآرمان گونه گون كه در دايره ي تنگ مدرنيته گيرافتاده اند . 

كورنليوس سپس رهنمودي هم به اين « درحصارمانده گان " مي دهد:

«  براي اين كه ديگران - مسلمانان ، هندوها ، چه مي دانم [!!] - عام گرايي را با مفهومي كه غرب مي كوشد به آن بدهد [ كسب كنند ] بايد ازحصار ديني شان ، ازتوده ي معاني خيالي شان خارج شوند . » ص156- [ ] ازمن

واين ديگر البتّه بايد يكي ازستيغ هاي انديشه ي او به شمار آيد . ازاين « ستيغ » هاي فكري البتّه دراين كتاب كم نيست. خواهش و يا رهنمود او به مسلمان ها وهندوها و به اين « چه مي دانم ها»، به اين كه ازحصارديني شان خارج شوند از بس كه خام وساده لوحانه است ارزش بحث را هم ندارد ، امّا آن چه كه او « توده ي معاني خيالي » مي نامد و ديگران را به خروج از آن ها فرامي خواند ارزش بحث را دارد . براستي مراد او از اين « توده ي معاني خيالي » چيست ؟ اين ديگرنبايد دين ومذهب باشد . حصارهاي ديني باشد . او درجايي مي گويد:

«  درميان اينان است [ كلمه ي « ا ينان »  درحقيقت ضميري خواركننده است به جاي نام ساكنان جهان نا اروپايي و نامدرن !]  ماركسيسم ساخته گي يا جهان سوم گرايي جاي دين را گرفته است . . . » ص156- درون[ ]ازمن است

به اين ترتيب تقريبا" روشن مي شود كه مراد او از « توده ي معاني خيالي » چيست . اودرحقيقت به اين « اينان » مي گويد مبارزه برضد جهان خواري غرب و استعمار و« امپرياليسم » و. . . كاري بوده وهست بي هوده. پيش ازاين درباره ي اين بخش ازنظريه ي او كمي گپ زده ايم. ولي آيا ممكن است اين « توده ي معاني خيالي » دربرگيرنده ي آن چيزهايي هم باشد كه « محتواي غربيِ » عام گرايي ازآن ها به كلي تهي وخالي است ؟ شايد . بعيد نيست . اما آن چيزهايي كه محتواي غربي عام گرايي ازآن ها تهي است چيست ؟ دونمونه اززبان گفتگوشونده گان دراين كتاب مي آورم:

«  من فكرمي كنم مسئله ي بزرگ جهان لائيك ( مدرنيته) نه دموكراتيك شدن نظام، كه هم - چنان مسئله اي فرعي است ، [بل كه] مسئله ي معناست . . . » ص18- لوك فري

« دنياي لائيك ( مدرنيته ي امروز) [دموكراتيك مدرن] درخصوص معنويت چيززيادي براي گفتن ندارد . و مسئله ي بزرگش همين است . . . » ص22- لوك فري

«                    هيروشيما فقط جنگ نبود. . . بل كه علم نيز بود. . . ديديم كه علم . . . به همان اندازه  . . . موجب خشونت بود كه ناعلم . در20ساله ي پس ازواقعه ي هيروشيما . . . كتاب هاي متعددي درباره ي شناخت شناسي فيزيك منتشرشد ، اما درهيچ يك ازآن ها اشاره اي به مسئله نشد. . . تصّورمي كنم فلسفه ي غرب ازاين جهت كه فرصتي براي تفكراين گونه مسائل به دست نداده است قابل سرزنش باشد . . . » ص26- ميشل ِسر

و اين ها برخي نقدها وخرده گيري هايي است كه تنها دراين كتاب از« محتواي عام گرايي غربي » شده است ؛ وخود كورنليوس مي داند كه دامنه ي « تهي بودن » عام گرايي غربي از همان چيزهايي كه او « توده ي معاني حيالي » مي نامد بسياربيش ازاين هاست .

كورنليوس و ديگر انديشه وران اروپايي همانند او بايد باوركنند كه دردرون حصارهاي تودرتو گرفتارند . آن دانشي درغرب كه به اين آگاهي و باور آميخته نباشد، دانشي بي روح است و كارگشا و گره گشاي مسائل عام بشري نتواند بود. البتّه اين حصارهاي تودرتو، به باورمن ، نه اين انسان ها بل كه همه ي ما را در سراسرجهان درخود زنداني كرده است. ولي درهرگوشه اي ازاين جهان، تنها نام و درون مايه و مختصات اين حصارها  با هم فرق دارند.

كورنليوس - آن گونه كه از اين گفتگويش برمي آيد و ازآن مي توان تأويل كرد - روي هم رفته درزمره ي آن روشن فكران است كه خرده گيري هاي شان و مخالفت شان با مبارزه اجتماعي بيش از موافقت شان باآن است ، اما نمي خواهند درجبهه ي روبه رويي جاي بگيرند. ضمن آن كه موافقت شان با جبهه ي روبرويي هم بيش از مخالفت شان باآن است .

كورنليوس بايد حصارهاي ويژه ي روشن فكران اروپايي ( غربي) را بشناسد، وگرنه گفتار پاياني او دراين كتاب ، گفتاري كودكانه وخام وفريب دهنده خواهد بود:

«  من . . . برنامه اي دارم كه آن را رها نمي كنم . بايدسعي كنم واقعيت ونيروهاي مؤثر اجتماعي - تاريخي را تا سرحد امكان روشن و واضح ببينم . » ص178

 

مارك  فرو

 

 1-                   پرسش گر : شما چگونه به تاريخ . . . علا قمند شديد ؟

                        م. ف : « . . . از سن12سالگي در فكرآموزش تاريخ بودم . و درهمان 12 سالگي                                      چيزي نوشتم درباره ي تاريخ جهان [!!] » ص106- تاكيد و [ ] از من

 

2-                   « ازنزديك درجنبش استقلال طلبي سال هاي 1948تا1960 شركت داشتم . با چندتن                         ازدوستانم جنبش آزادي خواهان الجزاير را پي ريزي كرديم. . . [ درست مثل اين كه                          كسي شركتي ساختماني را بنا كند !] من خيلي فعال بودم . حتّي درسال1956 در                          الجزاير با گي موله [ مي بينيد كه چه كارخطرناكي كرده اند ] و هم- چنين با                           اعضاي جبهه ي رهايي بخش كه به خوبي مي شناختم شان ونيز با فرانسوي هاي                         اهل الجزاير يا با آفريقايي هاي فرانسوي تبار مذاكراتي [ وباز هم ببينيد كه چه                           كارخطرناكي ] انجام داده اند» تاكيدها و [ ] از من

3-                   « تاريخ ، ابزارتلاش من براي كمك به هموطنانم [؟] بود. چرا كه به نظرمن، نقش تاريخ                         اين است كه به انسان ها بياموزد كه هيچ گاه فريب ايدئولوژي ها ، تبليغات وسياست                         را نخورند [ و بل كه فريب خودِ ايشان را بخورند ] به همين دليل است كه آثارتاريخي                         من آتْاري انتقادي هستند . . . ‏‏» [ ] از من

4-                   « اگر به بررسي انقلاب روسيه پرداختم براي آن بود كه مي ديدم هريك ازگروه هاي                         شركت كننده درآن انقلاب مثل بلشويك ها، آنارشيست ها، تروتسكيست ها                          وضدكمونيست ها تاريخ را به گونه ي خاص خود روايت مي كند. تلاش من امّا                          معطوف به آن بود كه به روشني نشان دهم كجا و چگونه كمونيست ها اشتباه                         كردند. كجا و چگونه آنارشيست ها. كجا و چگونه ضدكمونيست ها. . . [ دريك كلام ،                         ايشان هم روايت خاص خودرا ازتاريخ روسيه دادند ] » [ ] از من

5-                   « درضمن چون تا حدي با مسائل اسلام درشمال آفريقا آشنايي داشتم ، كارشناس                         مسائل تاتارها و اسلام ومليت ها در روسيه هم  شدم. »

6-                   پرسش گر : « چرا شما به جاي اين كه مورخ الجزايرشويد مورخ روسيه شديد ؟ »

                        م . ف :  «  روزي دريك گردهم آيي ازمن خواستند تا در باره ي اسلام وكمونيسم                         صحبت كنم . . . من هم تحليل هايي . . . ارائه دادم و همگي تحليل هاي مرا تأييد                         كردند . . . اين بود كه وسوسه شدم [ وسوسه ؟] درمورد روسيه بيش ترمطالعه كنم                          . . .  » تأكيدها و [ ] ازمن است

7-                   « من اولين مورخ غربي هستم كه موفق شده است به آرشيوهاي شوروي دست پيدا                         كند. . . »

8-                   پرسش گر : «  چطورشد [به جاي زندگي نامه ي لنين و. . .] ترجيح داديد زندگي نامه                                             ي مارشال  پتن را  بنويسيد ؟  »

                        م . ف :  «  درباره ي اين ها كه نام برده ايد زندگي نامه هاي خوبي در دست بود . اما                                          درباره ي پتن زندگي نامه اي دردست نبود  »

9-                   پرسش گر:«  آ يا شما. . . هيچ گاه مورد آزار و اذيت دولت شوروي شده ايد ؟ »

                        م . ف  «  آن ها اصلا" باورشان نمي شد [!] كه  من بتوانم از تمامي آرشيوشان                         استفاده كنم [چه آزار و اذيتي ! ] . آن ها به من خيلي بدوبيراه گفتند [ بازهم عجب                         آزار و اذيّتِ وحشتناكي !] و از من به عنوان تاريخ نگار بورژوايي نام برده اند . [ واين                         يكي البتّه ديگرخيلي آزار و اذيت بود ! ] » [ ] از من

10-                  پرسش گر: «  آيا با پايان كارِ كمونيسم [ والبتّه آقاي ¦