از  « دورتموند»  تا  « نَمار»     

 

 

 

 

 

×××

 

شب در كنار و دراطراف ما پخش بود. درهرگوشه وكنار. شب، مثلِ مِهِ سَبُك و ملايم، در بيرونِ ما، و در درونِ من پهن شده بود. بيست وچندسال بود كه شب را، چنين سَبُك، مهربان، نرم، كِيف دهنده، و مطمئن نديده و احساس نكرده بودم. 

ما به گونه هاي معيّن ِ احساس ها و به احساس كردنِ گونه هاي معيّن ِ چيزها عادت مي كنيم. احساس كردن هاي برخي چيزهاي معيّن، براي انسان ها و سلامتِ روحي و دروني ِ شان لازم است. دوري و غربت، ما را، هم ازآن احساس كردن هايي كه به آن ها عادت كرده ايم و ويژه هستند محروم مي كند، و هم از احساس كردنِ آن چيزهاي معيّن كه همه گاني اند. 

 

×××

نگاه دوّم

 

نگاه دوّم، آلوده است به تأمّل. . ولي هم/چنين به عادت. و شايدهم تا    اندازه اي به مصلحت/انديشي ومصلحت/بيني ومصلحت/گويي ومصلحت/شنوي و مصلحت/ . . .

نگاه دوّم، آلوده است به ژرفا. به رفتن به ژرفاتر؛ واين ژرفا، اين به ژرفاتررفتن : گاهي به سوي گنجينه اي دَفن/شده رفتن است، و از ديدن گنج هاي به خاك/ سِپُرده، فرياد شادي و شگفتي سردادن. و گاهي هم به سوي تابوت هاي دَفن/شده رفتن است، و با ديدن حقايق ِ به/ گور/ سپُرده شده  آهِ ژرف از نهاد/برآوردن.

 

×××

 

براي يك لحظه ي كوتاه، از ايوان، رو كردم به سوي تاريكي ِ آشنايي كه همه ي دور و برَ را پوشانده بود، درآن فرو رفتم، و فكر مي كنم كه ديگر برنگشتم. دستِ كم اين كه، چيزي از وجودِ خود را درونِ آن جا گذاشتم و ديگر با خود باز نياوردم. احساسِ سَبُكي كردم. باري را كم كرده بودم؟ چه باري را ؟ از چه چيزي آزاد شده بودم؟

 

×××

نقدي بر نگاهِ نخست

 

آيا با هم نمي‌خواندند آن شادي و خوش/حالي اي كه درنخستين سفر هنگام ديدار با دوستان و آشنايان و شهر  وانمود مي‌ كردم و آن چه كه بعدها به نام گزارش سفر نوشتم؟

از نگاه من، هم آن خوش/حالي و نشاط و گفتارهاي من كه از ذوق زده گي ِ كودكانه ام به دليل ديدار ِ آشنايان برمي‌خاست درست و واقعي بود و هم آن چه كه به نام گزارش سفرنوشته ام. اين كه اين دو با هم خوانايي نداشته اند، موضوعي ديگر است.

نخست اين‌كه، با/هم/خواني و نا/هم/خواني را مي‌توان چندين جور معنا كرد. نا/هم/خواني مي تواند نشانِ دو/رويي باشد. مي تواند نشانِ در/ هم/ريخته گي باشد. مي تواند نشانِ تلاشِ صادقانه باشد براي نگه/داشتنِ چيزهاي نا/هم/خوان. و مي تواند هم بازتابِ رساي خودِ واقعيت باشد. ما، گاهي چيزي را مي بينيم كه درما انواع ِبه ظاهر بسيار نا/هم/خوانِ احساس‌ها و رفتارها را بر مي انگيزد. آيا اين چنين پيش/آمدي، كه هر روزه تكرار مي شود، پيش/آمدي غريب و بيگانه است ؟

دوّم اين‌كه، رفتار ِ با/هم/خوان و يك/پارچه هم داريم كه به اندازه‌ي نا‌/هم/خواني و نا/يك/پارجه‌گي مي توان‌اند سؤال برانگيز باشند. هر  يك/پارچه‌گي ِرفتار و نوشتار نشانِ يك/پارچه‌گي ِواقعي نيست؛ اگرچه حتّي خودِ يك/پارچه گي ِواقعي هم هميشه نشانِ زيبايي و امتياز نيست.

سوّم اين‌كه، امّا به هرحال، بايد به اين نكته هم اذعان كرد كه ، نوشتن، از رفتارهاي هم/چنانْ غريبِ انسان است. به ويژه در باره ي برخي گونه هاي معيّن ِ نوشته بايد فراموش نكرد كه ، بدونِ خواندنِ آن چه كه نمي توان يا نمي شود نوشت، نمي توان اين نوشته ها را  به تمامي خواند. اين « نمي توان» و « نمي شود» نه حاصل ِ ملاحظه است، بل كه فقط يك « ناتواني» و « ناشدني ِ» ساده و ناب و بي شيله/پيله است، بدونِ فهم ِ آن چه كه در رفتار و در نگاه و در هستي ِ كلّي نويسنده ي يك نوشته، نوشته شده است، نمي توان به فهم ِ كامل و يا رساي يك نوشته دست يافت.

باري، بهتر بود كه مي گفتم: نه فقط نوشتن، بل كه خواندنِ نوشته هم، يكي از رفتارهاي غريبِ انسان ها است.

با همه ي اين ها، برخي از انسان ها خود/دار هستند و مي توان اند از برخي نا/هم/خواني ها خود/داري كنند؛ برخي ها هم هستند كه فقط به دليل ِ عنايت و تمايلي كه خود شان به مقوله ي يك/پارچه گي دارند از برملاشدنِ هرگونه نا/هم/خواني در رفتار ِ خود جلو مي گيرند.

همان طور كه برخي خود/داري هایی نیز هستند كه از توان برخي از انسان ها بيرون اند . . .

                         ×××

آن سكوتِ شُسته كه مثل ِ يك يادگار از  نمار  در من از ساليان نوجواني مانده است را ديدم كه هنوز همه جا نشسته است . اگرچه آن سكوتِ شُسته، اكنون به‌سبب باران و ابر، چندان برق نمي زد امّا به راحتي دريافته مي شد. يا بهتر بگويم : به‌راحتی خود را به دريافتِ آدم و سنگ و گياه حلول مي داد؛ از بس كه برجِسته و نيرومند بود.       

 صبح ِ جهان وقتي مي دَمَد، خودرا بر همه و در همه چبز مي دمانَد. بر و در درخت، انسان، پرنده، حيوان؛ جان/دار و بي جان. آب  و مُرد/آب . . . هيچ چيز نمي تواند جلو/دار ِ او شود.

 

دميدنِ صبح ِجهان، طنين دارد. مثل ِ باران. مثل ِ انگشتِ هنرمندي بر « ساز » .

دميدنِ صبح، انگشتِ هنرمندانه اي است كه در برابر ِ او هر چيزي و همه ي چيزها « ساز » ي اند. او همه ي اين اشياء را مي نوازانَد.

صبح، طنين دارد. طنين ِ صبح، در هر شيئي به شكلي ويژه است. درست همان/گونه كه هر « ساز » ي صدايي دارد و طنيني.

 

   ×××

مي داني؟ تو براي او يك افسانه بودي. يك چيز ِ افسانه يي بودي. در قلبِ او بودي. اُلگو بودي.

×××

 

آه اِي رودخانه اي كه هم/چنان از ميان و درميانِ  نْمار مي گذري! هم/چنان از ميان و در ميان ما بگذر. بي اعتناء به ما . حق با توست. هم/چنان كه ما بي اعتناء به تو مي گذريم. بی‌آن‌که حق با ما باشد.

 

×××

گفتم كه. گفتم كه كلمات دروغ مي گويند. دروغ نگفته بودم. 

نه. نگوييد كه من در دل و يا در انديشه ي او افسانه بودم. افسانه يي بودم. مگر از ميان شما كم اند كساني كه مثل او در دلِ من و در انديشه ي من اُلگويند؟ افسانه اند؟ و افسانه يي يند؟

چه ي تان شده است؟ چه ي مان شده است؟

راه هاي مان پيچيده شده اند. ما هم پيچيده شده ايم.

آیا ابتداء ارزش ها از چشم هاي ما افتادند و سپس ما از چشم هاي هم؟ يا ما ابتداء از چشم هاي هم افتاديم و سپس آن ارزش ها؟ كدام ِ مان؟

چشم باز كن و ببين كه چه گونه آن « عزيز» هاي مان را – خودهاي مان را و آن ارزش ها را- با زبان و رفتار ِ خود درهم مي ريزيم!

گوشِ چشم و چشم ِگوش باز كن و ببين كه از آن دهان هاي عزيز ِ دي/روز ِ ما امروز چه بيرون مي آيد!

 

دي/روز ما با چشم ِ دل، با چشم ِ عشق به هم نگاه مي كرديم. درآن نگاه و با آن نگاه بود كه چنان گرامي بوديم و اُلگو و افسانه و افسانه يي.

آن چشم ِ بسته شده را اگر دوباره بازكنيم بازهم هم/ديگر را همان گونه خواهيم ديد. آن چه اي را كه امروز ناديدني شده اند و ناشنيدني شده اند، دوباره خواهيم ديد و خواهيم شنيد. 

آن چيزهاي باارزش ِ ديروز هنوز هستند، فقط، امروز با چيزهاي بي ارزش آميخته شده اند. آن خلوص ِ ديروز، هنوز هست، فقط، امروز در ناخالصي درآميخته شده است. ديدن و شنيدنِ آن ارزش ها و خلوص هاست كه امروزه دشوار شده است. اين طور نيست؟

 

×××

 

در خود/رو . راهِ خاكي را به سوي نمار بالا مي رفتيم. روستاهاي چندي دراين و آن سوي جاده ي خاكي مي رقصيدند، و جا به جا مي شدند، گاهي دراين سمتِ جاده رخ مي نمودند و گاهي در آن سمتِ آن. درميانِ آن ها، براي يك آدم غريبه و يا غريبه‌شده، دشوار است دريابد كه اين آبادي ها خلاصه در سمت چپ راهِ اند يا در سمت راست آن. « سُوآ »، از همه ويژه تر به چشم مي آمد. مي درخشيد. روشني ِ بسيار دل/چسبي داشت. مثلِ دوستي آشنا بود كه بر دامنه ي كوه نشسته بود و ما را با نگاهِ خود  مي نواخت. نمي دانم چرا اين همه مِهرآميز بود. اين همه روشن. دامنه ي كوه با وجودُ او زيبا شده بود، تزيين شده يود.

 

چهره اش هيچ در يادم نمانده است. زنِ ميانه/سالي بود. هنوز ما از  نمار  بيرون نيامده بوديم. جلوي خودرُوي ما را گرفت و با لحني بسيار نحيف كه به هيچ رو هِيبتي و چيزِ گيرايي درآن نبود، گفته بود بيماريِ  نفس/تنگي دارد و چون نمار را مِه دارد مي گيرد، بايد هرجور شده ازاين جا بروَد.  از ما خواسته بود تا اورا هم تا  آمُل  و يا دستِ كم تا جاده ي  هراز برسانيم. ولي وقتي موافقت ما را گرفت، ناگهان و تازه، غولي را ديدم كه داشت از وجودِ او و از درونِ آن صداي نحيف او سر راست مي كرد. اوّل فكر نمي كردم كه ازاين چنين نحيفي، چنان غولي بتواند سربركشد. و ترديدِ جدّي داشتم كه چشم ِ احساسِ من آن غول را به خطا ديده است. امّا ترديدِ من 3/4 دقيقه بيش تر طول نكشيد، و ديدم باري حقيقت دارد : از ميان آن لحنِ نحيف و از ميان آن چادر ِ سياه و چارقد و لباس،  كه همه گي به همان سَبك و سياق قديمي ِ آشناي دوران كودكي ِ من آرايش و تركيب شده بودند، ديدم زني غول آسا دارد خود را نشان مي دهد: زرنگ، جَسُور، بي حيا، گستاخ، خام كننده، پْر/سْرُو، زبان/باز. و داراي دانستني هاي بسيار ريز و ظريف از انسان ها و زنده گي ِ قوم وخويش ِ دور و نزديك از ايّام قديم تا همين ايّام. با نام و نشاني و دلايل ِ كافي !

گنجينه اي بود به راستي حافظه ي اين زن. آن همه نام هاي دور و نزديك. نام هايي كه بسياري شان ديگر سال هاست مُرده اند. آن همه يادها و خاطره هاي بي پايان . احساس مي كردم كه برادر ِ بزرگ ام خودرا در مسابقه اي، كه به طور ِ تصادفي ميان او و اين زنِ عجيب كه هم/سِنّ و سالِ اوهم بود برسر ِ ميزان اطّلاعات درباره ي قوم و خويش ما و اين زن و بسياري از نَماري ها و ُمشايي ها در گرفته بود، دريك تنگنايي و مخمصه ي بدي مي ديد؛ و به نظر مي آمد منتظر ِ بهانه اي است تا اين مسابقه ي ناخواسته را ، كه دارد به نتايج ِ ناگواري مي رسد، از حالتِ مسابقه درآورد و آن را آرام آرام به سطح يك گفت وگوي معمول پايين بياورد و سپس اين گفتگو را هم/چون جوجه اي كه زيادي جيك/جيك راه انداخته از گردن بگيرد و به سويي پرت كند، و به اين ترتيب گريبان خودرا از دستِ اين زن رها كند.

كلمات از دهان اين زن با همان لحن و لهجه اي بيرون مي آمدند كه من، اكنون شايد 30 سال است كه نشنيده بودم. همان طور آشنا. و همان طور دست نخورده. من لهجه ي آمُلي/مَشايي را، اكنون پس از دستِ كم 30 سال داشتم مي شنيدم. انگار گم/ شده اي عزيز را به تصادف و ناگهان يافته بودم. واين شنيدن، مرا برده بود به دوران كودكي ام. به دوراني كه ديگر سپري گشته اند. به دوراني كه ساده گي بود و بي خبري بود و بي ريايي بود و روشني بود و ، باري اگر نداري بود و خشم نسبت به داراها بود و غم ِنان و نابرابري بود، گوشه ي دنجي هم بود و صفايي هم بود و معنايي از زنده گي هم بود و . . .

احساس ِ لذّت و خوشي و شگفتي به من دست داده بود. توي خود/رو، اين زن در پشتِ سر ِ من ، كه روي صندلي ِ جلو نشسته بودم، روي صندلي ِ پشت نشسته بود، و من نه مي توانستم و نه هم مي خواسته ام كه جهره ي اورا ببينم. اورا شنيدن، و شنيدنِ او براي من تازه گي و گيرايي داشت نه ديدنِ او. صداي او و لحن ِ صداي او و زيروبَم ِ كلماتي كه از دهانِ او مي شنيدم و آن روح و گستاخي اي كه دربيان او احساس مي كردم براي من لذّت بيش/تري داشت.  

 

×××

 

پس چه مي بايد بكنم دوست قديمي ِ من ‍‍‍! مگر نمي بيني كه رابطه ها به چه سرنوشتِ غريبي دچار شده اند؟ نمي بيني مگر، كه رابطه هاي ما بدل شده اند به چوب هاي كهنه و نم/گرفته اي كه هر حشره ي مُردني و بي خاصيتي مي تواند مثل يك چو/خواره اي نيرومند درآن فرو رَوَد و آن را از درون بخورَد و پوك كُند؟ مگر نمي بيني؟

 

×××

 

من ِ صبح/گاهي

من ِ صبح، گاهي.

من ِ و صبح و گاهي.

 

من ِ در دَم ِ صبح

دَم ِ صبح ِ در من.

 

من ِ با دَم ِصبح.

دَم ِ صبح ِ با من.

 

من ِ هم/چو آبي  كه بر او دَميده دَم ِ صبح.

 

×××

 

بحران يا . . . ؟

 

براي من ترديدي نمانده است: ما با يك بحران روبه رو هستيم :

بحرانِ شناخت.

شناختِ بحران.

بحرانِ شناختِ بحرانِ شناخت.

 

بحران در انواع ِ سلوك هاي سياسي- اجتماعي با جامعه .

بحران در انواع ِ سلوك هاي فلسفي با جهان و هستي .

چنين بحراني تنها به ايران مربوط نمي شود. همه ي گوشه وكنار ِ جهان ما را اين بحران فرو گرفته است. در آلمان اين بحران به نوعي و در ايران به نوعي است. ديده مي شود كه انسان ها صدها راه را پيش گرفته اند. هيچ نمي توان با اطميان گفت كه اين ها « راه » هستند يا « راه جويي » اند. راه هايي هستند به بيرون، به سوي تقابل با آن چه كه در گذشته بود، يا راه هايي هستند به درون، به سوي گسترشِ همان راه هاي گذشته؟ ازآن جا كه هم آن بحران، وهم اين راه ها و يا راه/جويي ها ، نااِرادي و عيني بودند، اين پرسش ها نه تنها از سوي تماشاگرانِ اين راه ها و راه/جويي ها، بل كه هم/چنين از سوي خودِ راه/سازان و راه/جويان هم طرح مي شود. زيرا كه غالبِ اين راه/پردازان و راه/جويان ، نه به اِراده به راه افتاده اند، بل كه به « راه افتادن» وادار شده اند. و درحقيقت خودشان هم « به راه انداخته شده اند» . بنا به اين دلايل، هم راه/جويان و هم تماشاگرانِ اين وضع، بايد در هنگام ِ ارزيابي از برخي هم/سويي ها و هم/ مانندي هايِ ظاهريِ اين راه ها و راه/جويي ها با اسلام و با برخي نحله هاي مذهبي ِ ديگر – مثلِ فرقه هاي  دالايي لاما و نظاير ِ آن – دربست و كامل دقّت كرده و مسئولانه سخن بگويند. 

 

برخي از اين تماشاگران و دست/اندر/كاران برخي ازاين راه ها و راه/جويي ها را به سوي مذهب مي دانند. آيا ارزيابي ِ اين ها درست است؟ آيا مذهب گسترش يافته است؟ و يا محدو شده است؟

مذهب يعني چه؟

مذهب يا تذهيب؟ أيا بخش ِ بزرگِ اين به اصطلاح رواج مذهب، درحقيقت رواج تذهيب نيست؟

پابه پاي كهنه ترشدن و سال/مندترشدنِ  دولتِ مذهبي:

            مذهبِ دولتي رواج پيدا كرده است..

          مذهبِ مصلحتي رواج پيدا كرده است، اين مذهب با مذهبِ دولتي يكي نيست، آن را در بخش                خصوصي و در زنده گي ِ خصوصي ِ در معرض ِ چشم ِ حكومت مي توان ديد.

            امّا مذهبِ سُنّتي ظاهرا" به همان اندازه است كه بود.  مذهبِ سُنّتي البتّه هميشه در بخشي از             خود، با حكومت زمان مي سازد. مذهبِ سُنّتي ِ فرصت طلب. در كنارش مذهبِ سُنّتي ِ مستقل از             حكومت و داراي منش ِ ناوابسته.

 

×××

 

مني كه صبح از نگاهم مي دَمد. اين من، چنين مني از ميان من هاي پُرشمار ِ درونِ من، مي خواهد به سفر ِ دوّمم به ايران بنگرد. ازاين روست شايد كه نه تنها رفتن ِ به اين سفر بل‌كه نوشتن  اين سفر هم،  براي من چنين دل/چسب است.

 

×××

 

چيزی ديگر

 

ولي « چيز ِ » ديگري هم هست كه اگرجه رگه‌هايي از مذهب را مي‌توان درآن يافت ولي با همه ي اين اشكالِ مذهب ناخوان است و اصلا" نمي توان آن را شكلي از مذهب به شمار آورد. ارزيابي ازاين « چيز ِ ديگر» امروز يكي از مباحثِ خاموش ِ جامعه است. نزديك به همه‌ي به‌اصطلاح « دست/يندر/كارانِ» جامعه مي‌كو.شند تا مگر مسير ِ اين ارزيابي را به‌سود خود برگردانند:

حكومت و مذهبِ حكومتي، مذهبِ سُنّتي، گونه هاي عارفانه ي مذهب، نا/مذهبي ها و گونه هاي با/هم/نا/هم/خوانِ آن، دشمني ورزنده گانِ با انديشه هاي مادّي، آن گروه هايي كه شكست هاي سياسي/اجتماعي ِ« سوسياليزم واقعا" موجود»، آن ها را به نوعي ويژه از رو/در/رويي با انديشه‌ي مادّي كشانده است، و نيز برخي محفل ها و يا « نحله» هاي اجتماعي و انديشه يي ِديگر ازجمله گروه هاي « جهاني ِ» پرسش برانگيز ِ اسرارآميز ِ داراي گوشه‌هاي بسيار تاريك مثل هوادارانِ دالايي لاما و مدّعيانِ رنگ‌به‌رنگِ بودا مثلِ هوادارانِ آدم هايي به‌نام  اُشو، ويا فرقه هاي بسيار پيچيده و مرموز ِ درونِ مذهبِ مسيحيت كه درميان ايراني ها هم اخيرا" « كار» مي كنند، باري همه ي اين ها مي كوشند تا ارزيابي ِ « خود» را ازاين « چيز ِ ديگر» پيش نهند و پيش‌برند.

- آن را مذهب قلم/داد مي كنند؛ و البتّه هر گروهي مي كوشد آن را همان مذهبِ خود، و يا ادامه ي آن قلم/داد كند؛

-  آن را عِرفان قلم/داد مي كنند؛

- آن را مذهبِ تازه قلم/داد مي كنند؛

- آن را « مُدرنيته» ، « پُست/مُدرنيته»، و . . .

- آن را « نيهيليسم » درست با همين نام و معناي غربي آن قلم‌داد مي كنند.

- آن را « ضد، و يا عين ِ سوسياليزم»، ضد و يا عين ِ عدالت‌خواهي، ضد و يا عين ِ نژادپرستي، و به‌طور ِ فشرده : ضد و يا عينِ همه و هرچيز قلم‌داد مي‌كنند.

و . . .

كساني هم هستند كه مي كوشند با دامن زدن به اين بحث و ارزيابي ازاين « چيزديگر»،  آن را دوام دهند. اين كسان، امروز گروهِ اجتماعي ِ در/هم/بر/همي را در ايران – درون و بيرونِ كشور- پديدآورده اند. انسان هاي اين گروهِ اجتماعي ِتازه،  پيش‌ازاين، به گروه هاي گوناگونِ سياسي/انديشه يي/آرماني/فرهنگي/ اقتصادي/ . . . بسته گي داشته اند و به دليلِ اين كه اكنون همه ي آ، گروه ها بحراني شده اند و يا در كوره ي بحرانِ كنوني به/هم/در/پيچيده اند،  ازآن گروه ها بريده اند و يا به بيرون افتادند.

اين كسان، به طرزي بيمارگونه مي خواهند داستانِ ارزيابي‌كردن ازآن « چيز ِ ديگر»  هرچه بيش تر به درازا بكشد و يا اصلا" جاودانه شود. به نگاهِ من، اين انسان ها- كه درميان شان دارنده گانِ پيشين و يا هنوزهم‌كنوني ِ شرافتِ انساني كم نيستند- از ديدنِ « جوش/زدنِ » جامعه برسر ِ  ارزيابي‌ازآن‌چيز ِ ديگر،  لذّت مي برند، اين لذّت‌بردنِ بيمارگونه‌ ي اين كسان، بويژه وقتي به اوج مي‌رسد كه اينان مي‌بينندآن گروه هايي نيز- كه اين‌ها زماني به آن ها وابسته بودند-  امروزه سخت دارند مي كوشند تا اين « چيز ِ ديگر» را به سودِ خود ارزيابي كنند و شكست هاي خودرا توجيه سازند ولي نمي توانند.

چنين مي نمايد كه اين كسان، مي خواهند با ادامه/ دار شدنِ بحثِ اين ارزيابي، خشم ِ فروخورده ولي نه حتما" برحق ِ خودرا نسبت به همه ي كساني كه درطولِ دهه هاي گذشته از يكي از نحله هاي انديشه يي/سياسي/ اجتماعي پشتيباني كرده اند، فرونشانند.

اين كسان مي خواهند با ادامه/دار ساختن ِ اين « جيز ديگر» و ادامه‌دار‌ساختن ِ بحثِ ارزيابي ازاين چيزديگر، بتوانند هر‌چه طولاني تر تماشاگر ِ يأس و شكست هاي آن گروه ها باشند درراه بر طرف ساختن ِ آن چيزديگر.  

اين كسان، با خاموش/روشن كردنِ نو/به/نو ي خشم ِخود بر ضدِ گروه‌هاي پيش‌ازاين هم‌مسلك، مي‌خواهند پاسخ دهند به اعتيادي بيمارگونه ، كه اخيرا" درآن ها ريشه دوانده و آن ها را به صفِ معتادين ِ به گونه اي تازه از موادِ مخدّر درآورده است .

 

×××   

                             

شب داشت به آخر مي رسيد. آتش داشت به آخرين آخر ِ خود مي رسيد. [  چند بار به آخر رسيده بود ، ولي ما آن را باز دوباره به آغاز ِ تازه وا مي داشتيم.]  تن ها داشتند زير ِ خاكستر ِ شب و خاكستر ِ اجاق و خاكستر ِ گفت وگوها مي لَميدند و به خواب مي رفتند.   

 

×××

 

امّا با اين همه، چيست اين « چيز ِ ديگر» ؟

يك معجون؟

پديده اي بحران/زده؟

كنكاش و جُست و جو براي راه هاي تازه، كه هنوز به جايي نرسيده؟

دارنده گان ( يا حاملان و يا ناقلانِ ) اين « چيز ِ ديگر»، خودهم ازاين « چيز ِ ديگر»، يا تاكنون هيچ ارزيابي اي ندارند [ زيرا كه برخي ازاينان، « هيچ/ارزيابي/نداشتن را خصيصه ي اصلي ِ اين « « چيز ِ ديگر » مي دانند ] ، و يا ارزيابي اي دارند ولي نمي توان با ارزيابي ِ آن ها موافق بود. وقتي كه انسان، اين آدم ها را فارغ ازآن چه كه مي گويند و ادعا مي كنند مي بيند، يعني وقتي كه انسان خودِ واقعي ِ اين آدم ها را تماشا مي كند، درمي‌يابد كه آن ها خودشان تا چه اندازه از تحليل ِ وجودِ خودشان دور هستند و ناتوان.

اين پديده ي شگفت، گاه به آن گونه هايي از « ويروس» هاي بيماري زا مي مانَد كه مي گويند هر بار به شكلي درمي آيند. اين پديده، از شناخته شدن مي گريزد. از« معرفت» هراس دارد. به « شناختِ انساني» باور و اعتماد ندارد، و خودرا زخم/خورده ي اين شناخت، و قرباني ِ آن مي داند. به زنده گي در « رَمز و راز » بيش تر گرايش دارد. در گوشه هاي تاريك، آسوده تر است. و شگفت اين جا است كه برخي از اجزاي پديد/آورنده ي اين پديده، سخن به حق مي گويند.

به گمان من، اين « چيز ِ ديگر» ، اين پديده، چيزي يك/پارچه و يگانه نيست. بيش تر به يك جبهه ي به تصادف پديدآمده ي بدونِ جبهه گيريِ بي سمتِ چشم بسته/به/هرسو /تازنده شبيه است. جبهه اي كه برخي از اعضاي آن از بسياري از هم/جبهه ئي هاي خود خبري ندارند، يا خبر ِ درستي ندارند، و آن ها را جزبه شكلِ سايه ها و اشباح نمي بينند. جبهه اي ازسايه ها.  اين، جبهه اي است شگفت. چرا؟ چون كه برخي از سايه هاي عضو/شده دراين جبهه، عزيزان ما هم هستند. شگفت تر ازاين امّا اين حقيقت است، كه بخشي از وجودِ بسياري از خودِ ماها هم ، اگرچه نه هميشه ولي گاه/به/گاه، به اين جبهه وارد مي شود.

اين « چيز ِ ديگر»، چيزي كاملا" تازه نيست. در هر جامعه اي در هر روزگاري اين« چيز» بوده و هست. ولي اين اندازه ها و