گزارش
سفر
م -
نماری
نُش/خوار
و شُتُر نشسته است. مدّت
هاست. درجايي دروجودِمن. درگوشه اي درزيرِسايه ي كلمات، يا يادها، يا
زيرِآفتابِ خيالي، فكري. نش/خوار مي كنداو. وچهره ي ساده/لوح اش،
هر/از/گاه به شكلي درمي آيد : گاه از ترشي، گاه ازشوري، گاه از تلخي.
ودرهرحال وباهرمزه اي، صفا مي كندصفا مي كندصفا.
نگاه، بازهم نگاه
مي توان به همه ي آن چه
كه گذشت، به طرزِ ديگري نگاه كرد. ازگوشه ي ديگري. از بالا ي تپّه اي،
يا از پايينِ درّه اي. و يا از دامنه اي . . .
آن چه فراوان است، گوشه
است وزاويه ي نگاه كردن. و انسان و جامعه، از« هر» گوشه اي كه به آن ها
نگاه كني، معناي ديگري دارند؛ و تأثير هاي ديگري مي گذارند. شگفت ويا
مضحكه اين است كه هريك ازاين معناها و تأثيرها مي توان اند واقعي
باشند. گوشه و زاويه براي نگاه كردن فراوان است.آن چه كه هرزمان به آن
نياز افتد كم است، وقت است.
اين سفرپس از 20سال
انجام شد. گذشته ازهمه ي صفايي كه اين سفرداشت،چيزي كه براي من گيرا
بود، تجربه كردنِ يكي ازگونه هاي جالبِ نگاه بود. يعني« نگاهِ نخستين»،
« اوّلين نگاه». نگاه من دراين سفر به آن چه كه ديده ام، اگرچه ازنوع
ِنخستين/نگاه به چيزهايي كه نخستين بار ديده مي شوند نبود، ولي نخستين
نگاه پس از20سال بود. اين چنين نگاهي، بي ترديددرشُمار
ِ نخستين نگاه
هاست.پيرامونِ نخستين نگاه ها، ومعنا وويژه گيِ آن ها، از قديم و
درهمه جا، حرف ها زده و داوري ها كرده اند. احتمالا"برخي آن را گُم/راه
كننده و فريبنده مي دانند، وبرخي هم واقعي. هرچه كه باشديك چيزروشن
است: نگاه هاي نخستين، همان/طوركه هميشه گفته اند، يك نوع نگاهِ بي
نظير و ويژه اند، زيرا كه نگاه نخستين اند. در پَرتُوِ نخستين نگاه ها،
جنبه هايي ازواقعيتِ اشياء به ديدن درمي آيند كه با نگاه هاي دوّمي و
سوّمي و پس از آن، ديده نمي شوند.
هنگامه ي كلاف ها
سرگردانيِ كلافي
سَردَرگُم در كلافي سَردَرگُم!
كلافي سَردَرگُم در
كلافي كه سَر
ِ خودرا در كلافي سَردَركُم، كُم كرده است.
كلافِ سَردَرگُمي در جست
و جوي سَر
ِ گُم شده ي كلافي در كلافي سَردَرگُم، دركلاف هايي
سَردَرگُم.
درهم آميخته گي
ِ كلاف
هاي سَردَرگُم در يك ديگر.
سَرهاي گُم شده ي كلاف
هايي را ديده ام كه هيچ كس در پِي
ِ يافتن شان نيست. سَرهاي گُم شده اي
ديده ام كه به دنبالِ يافته شدن مي گردند. به دنبالِ يابنده گان مي
گردند. و
جوبنده گاني ديدم كه ازكنار
ِ سَرهاي گُم شده ي كلاف هاي خود
مي گذرند. و
آن ها را در نمي يابند. و يابنده گاني هم ديده ام كه سَرهاي
كلافِ هاي درهم ِخودرا يافته اند، و سَرها امّا از
«
سَر
ِ گُم شده ي
كلاف ها بودن» سر باز مي زدند.
كلاف هاي ديده ام كه به
دنبالِ سَرهاي شان سرگردانند.
كلاف هايي ديده ام كه
نمي دانستند سَرهاي گُم شده ي شان را دركجا بايد بجويند. در دل ها شان،
در انديشه هاشان، درچشم هاشان، در جيب هاشان، در دست ها، در روح ها، يا
در سايه هاشان.
گزارش از نگاه ها
1-
چشم ها، نگاه ها، و
نگريستن ها
درهم آميزيِ بي نظم ِ
پَرتوهاي رنگ به رنگِ چراغ ها و نورافكن ها. صداي شكفته گي
ِ نهان ها و
نهاني ها. صداي شكافتن ها: انبوهِ نهان ها و نهاني هاي شكافته.
نقب هاي روشن
ِ پَرتوها.
نگاه هاي دزدانه.
ناشكيبا. ناباور.
نگاه هاي نااميد.
پُرسنده. پژمرده. حريص.
نگاه هاي سبز. تيره.
روشن. در سايه.
نگاه هاي كج. نيرومند.
ويرانه. سُست.
چراغ هاي دونده. گاه
چنان پُرشتاب كه روشنايي شان از پِي
ِ شان مي دويدند.
چراغ هايي كه روشن مي
آمدند، و
تيره و
يا روشن تر
و
يا خاموش و دُودناك و ... مي رفتند.
چراغ هايي كه هنوزهم،
گمان مي كنم، سرگرم ِدريافتن
ِ آن چيزهايي هستند كه ديده اند. چيزهايي
كه درپَرتو
ِ روشنايي
ِ خودپديدار كرده اند، بي آن كه شايدخودخواسته بوده
باشند.
چراغ هايي كه هنوز از
افكندنِ پرتو
ِشان برآن چه كه خودرا به آنان نزديك كرده بود، دست
برنداشته اند. و براي آن كه بيش تر ازاو سردرآورند، پَرتو
ِشان را،
هم/چون كَمندي بي نهايت و ناپيدا، انداخته اند برگردنِ او، كه كوتاه و
زودگذر، در پَرتو
ِآن ها پيداشده بود و اكنون ولي ازآنان دور مي شود و
دوباره در ناپيدايي فرو مي رود.
وچشم هاي گريان. وگريه
هاي بي چشم.
چشم ها. چشم ها. چشم ها.
برّاق. تيره. و
سرگردان ميانِ آن چه كه20سالِ پيش بود، وآن چه كه در ذهن
هست، و آن چه كه اكنون/در/رو/به/رو.
من
ِ
اكنون را او چه گونه
مي بيند؟ ازكدام گوشه به من، به من
ِ مَنَظره نگاه مي كند؟ وجودِ من به
چه گونه اي درصحنه ي نگاه او
ظاهر
مي شود؟ من
ِ من را مي بيند يا من
ِ به
دل/خواهِ خود درآورده را ؟ برق نگاه او و
آن نشاط نگاه اش به سببِ ديدنِ
من است، يا به سببِ اين است كه اوخود درصحنه ي نگاهِ من ظاهرشده است ؟
اين پرسش ها، پرسش هاي
هريك ازما بود
كه هم/ديگر را
می
ديده ايم
.
2-
نگاهِ نخستين، و
اندازه
ها
كوچه ي ما درنخستين نگاه
من، كوچك تر
از
آن اندازه اي بود كه در20
سال پيش درنگاه من داشت و بزرگ
تر از اندازه اي بود كه پس از يكي دو
هفته داشت. برخي ديگرازجاها و برخي
ازانسان ها وحتّي برخي ازصداها و
انديشه
ها، دراندازه اي كه گمان مي كردم نبودند.
خودِ من هم قطعا" در
نگاهِ ديگران، كه نخستين نگاهِ شان به من بود، مثل
ِ كوچه ي خودِ مان،
در آن « اندازه» اي كه گمان مي رفت نبوده ام.
اندازه هاي ديده شده با
نگاه نخستين، در مقايسه با نگاه هاي معمولي شده، غالبا"يا كوچ ترند يا
بزرگ تر. اين اندازه ها كدام ِشان واقعي ترند؟ آن اندازه اي كه عادتِ
چشم مي شود؟ يا آن اندازه اي كه درنگاهِ عادت نكرده ي اوّل، احساس ( و
دريافت)مي شود؟ آيا همه ي شان واقعي نيستند؟
پس تا كجا مي توان به
حواس اعتماد كرد؟ وچه گونه مي توان مطمئن شد كه حواس، در هنگامِ احساس
كردنِ بيرون، همه ي امكان وقابليتِ خود را به كارگرفته اند؟ بيرون،
ازراه حواس، تاچه ميزان دراندازه ي واقعي
ِ خود، به درون احساس ودريافت
آدمي راه مي يابد؟
گاه يك حس را مي شود با
همه ي وجودمان به احساس كردن واداشت. اين حس درچنين حالتي، مي
تواندجنبه هاي بيش تري از اشياء را به ما منتقل كند؛ جنبه هايي كه
انتقال آن ها معمولا" درتوانِ احساس كردن هاي عادي و معمول، نيست.
در«نگاهِ نخستين»، انسان
با همه ي وجود درچشم ِخود جمع مي شود. چشم را احساس مي كند. و
ازاين
روست شايد، كه چشم، بيرون را كه درحوزه ي نگاه درمي آيد، عميق تر مي
بيند. در« ديدنِ» نگاهِ نخستين، بجزحسّ ِ بينايي
،
نوعي حسّ ديگرهم هست؛
نام اين حسّ چه است نمي دانم. همه ي وجود آدمي شايد.حسّي كه همه ي هست
و بودِ آدمي را گِرد مي آورد، آن را ازهرچه كه مزاحم باشددورمي
كند
و
مثل
ِ يك ماده ي خام و ناب، وارد مي كند درنگاه. ونگاه را چنان
نيرومند و شاداب مي كند كه آب، درخت را. وچنان رنگين مي كند كه بهار،
طبيعت را. و چنان ژرف مي كند كه . . .
3
-
و
نگاهي
ويژه
امّا اي گرامي
ِ ما!
نگاه تو امّا ازهرنگاه
ديگري نافذتر ازكار
درآمد. اي نابيناي بيننده ي بينايي!
ازنگاهِ نخستين حرف زده
ام. نگاهِ نخستين
ِ تو را امّا چه گونه توصيف كنم؟
پس من
ِ ساده لوح هنوز
نگاه را درنيافته ام. چيست اين نگاه كه از مرز
ِ چشم فراتر مي رود؟
چيست اين نگاه، كه نه تنها ازچشم، بل كه از زبان هم برمي تابد؟ از دل
هم. از كلام هم. ونه فقط از انسان، كه از سنگ هم برمي تابد.
نگاه تورا، هم/چنان خيره
مي بينم درخود. و خودرا، هم/چنان حك شده مي بينم بر تنه ي لطيفِ نگاه
تو. به چه شكلي حك شده ام؟ براين تنه ي حسّاس، به چه هيئتي حك شده ام؟
نمي دانم. و نگرانم.
چه روزگارعجيبي شده است.
بارها، از پَرتوي كه
ازچشم هاي پيدا و ناپيدا برمن افتاده اند، نگران شده ام. تنها نه ازاين
رو، كه مبادا وجودِ من، چيزي براي لذّت بردنِ تماشاگران نداشته باشد،
بل، هم ازاين سبب، كه به تماشاگران بي اعتمادم. زيرا كه تماشا، نه كاري
است ساده. ونه هركسي كه تماشا مي تواند، تماشاگر است. زيرا كه من خود،
بارها نتوانستم تماشاگر
ِ ورزيده اي باشم.
وآفتاب هميشه هم/راه
بود. هم/راه او همه چيز دريافتني تر شده بود.
4
-
و
نگاه هاي ديگر
آمدن به شوق
ِ ديدار.
وناگهان رفتن. آيا
آن چه كه ديده شد، نبود
آن چه كه انتظار مي رفت؟
گِردآمدنِ همه ي حس ها
درچشم. فرمان روايي
ِ چشم ها. ديدار
ِ چشم ها.
تبديل شدن به چشم. تبديل
شده گانِ به چشم. ديدار
ِ چشم ها.
چشم/خواني ها. تنها راهِ
سردرآوردن از هم/ديگر.
هنگامه ي بي دادِ خواندن
نه، بل كه ديدنِ متن ها. و رازها. و يافته ها. و يافتني ها . . .
بي اعتباريِ دهان و زبان
، و آن چه كه از اين ها به شكل كلمه و كلام و آواز و . . . بيرون مي
آيد. بي اعتباريِ قلم، وآن چه كه باآن نوشته مي شود. بي اعتباريِ آن چه
كه به گوش رسانده مي شود. بي اعتباريِ همه ي حسّ ها.
فقط حسّ ِديدن، درآميخته
با
آن حسّ ِديگر
( پنجمين؟ششمين؟ . . . هزارمين؟)
آن كه به هر حال، هنوز
نامي ندارد. ولي هست.
نگاه از ايوان به كوه
ها.
نگاه از« سوته كلا» به
دشتِ منتهي به كوه ها. نمي دانستم كه كوه ها به «سوته كلا» اين اندازه
نزديك اند.
نگاه از « آهن كْتي» به
دشت و به كوه.
نگاه ازپشت بام به
محمودآباد و به دريا. از 18 كيلومتري.
نگاه ازايوان به كوچه و
به آن ها كه مي آمدند و مي رفتند.
نگاه به نگاه ها.
گزارش
ِ سلام ها
سلام به چهره هاي
نخستين. به نخستين چهره ها. به نخستين حالت هاي چهره ها.
بي نقاب. بي صورتك. بي
پرده. و يا شايدهم با صورتكي؛ ولي زيباتراز
صورت.
نه. آيا چهره ها را
اصالتي هست؟ آيا بدونِ نقاب و صورتك، چهره اي و صورتي هست؟
آيا اين نقاب ها و چهره
بندها نيستند كه اصالت دارند؟
آيا جست وجوي اصالت
درچهره ي آدمي جست وجويي بي سرانجام و بي هوده نيست؟
آيا اگر
كه چهره ها را
اصالتي درميان باشد،آن اصالت چيزي بجز
زيبايي و
خوش/آيي و گوارايي و
مقبوليت است؟
پس اگركه چهره ي نخستين
هم بجز نقابي و صورتكي نبوده باشد، چه باك!
اگركه اصالتِ چهره ها،
تلخي وپلشتي است، پس زنده بادْ نقاب وصورتك هاي زيبا و شيرين.
« مباد»، تنها برآن
چيزهايي باد، كه فريب اند و گول.
چه گونه مي توان نقاب و
چهره بند به كار برد، ولي رياكاري و دوچهره گي نكرد؟
سلام به نخستين بامدادي
كه ازميان پنجره ديده ام. نخستين ديدارم با
بامداد پس از
20
سال .
سلام به تو. به تابش تو.
به تابيدنِ تو بركوه هاي برف پوش. برتابش
ِ تو برشهر. بر مِهي كه
دردامنه ها، درخواب راه مي رفت. برآن انساني كه ازدور، دركوچه مي گذشت.
برتابش تو بردرخت هاي ناشناسي كه دركوچه بودند. سلام برتابش
ِ تو،
تابشی
كه
ازكنارپنجره رد مي شد، و چهره ي مرا در پنجره رنگ مي زد، و بي هيچ
منّتي و فرقي و تعجّبي آن را مي نواخت.
بامدادَ كا!
هيچ نيستي
جز
روشنايي اي
در
ياكه بر
يا كه از سياهي
اي
بر
يا كه در سياهي
اي.
كِيف مي دهي ولي،
نشئه مي كني،
مست،
مِي.
اِي
روشنايي
ِ
كرده كج به روي شانه،
سر!
سلام بر سَحَر و راه و
كوه و آمدوشدِ ما و رفتِ بي همتاي رُود.
سلام بر بامداد و هرچه
كه با اوست.
برسَبُك دلي، سَبُك رهي،
سَبُك سري . . .
بر خزر
بر شام/گاه، و گره خورده
گي
ِ دل/گشاي آمدن و رفتن
ِ تماشايي
ِ شب و روز.
بر ماهِ نيمي درتاريكي
نيمي در تيره گي
بر « سرخ/رُودِ» زرده
شده، كه سَر/خَم/كرده اززير
ِ پُل مي گذرد
,
و بر جاده كناره، اين
رُودخانه اي ديگر، كه از روي او مي گذرد
و بر . . .
بي آب/رويي
ِ همه ي حس ها
بجز چشم
نااميدي ازهمه ي حسّ هاي
معمول بجز ازچشم. همه گان به دنبال حسّ هاي تازه اي هستند تا بل كه به
كمكِ آن ها بتوانند به چيزها اعتماد كنند.
آب/رو ريزيِ حس ها.
رسوايي
ِ حسّ هاي معمولِ
تاكنوني. بجزچشم
.
و
چشم هم اگر كه به كار
گرفته مي شود نه به سببِ اعتمادِ به اين حسّ است؛ بل كه تنها ازاين رو
به كارگرفته مي شود كه باآن، آن چه وآن كس را كه دارد خودرا بازگو مي
كند، بتوان وارسي كرد. تا دريافته شود كه درهنگام ِبازگويي
ِ خود، چه گونه و چه
نحوه اي است. زيرا كه سخن و كلام، بدونِ چهره ي گوينده ي آن ها
ديگراعتباري ندارد. وبه حق هم چنين است.
رسواييِ دريافت.
امّا بي آبرويي
ِ حس ها،
وآبرو
يابي
ِ چشم و
ديدن، فقط
نتیجه ی
تجربه ي انسان هايي كه دراين سفر ديده ام
نيست. ما هم دراين دودهه ي بيرون از كشور، بارها ديديم كه« شنيدن كي
بُوِد مانندِ
ديدن.» و
من بااين سفر، يك بارديگرهم ديدم كه ديدن، چيز
ديگري است. بازهم ديدم، آن چه كه هم/چشم ها و هم/نگاه هاي
ديرينه«ديدند» و «گفتند»، آن چه اي نبود كه من خود ديدم..
كلمات دروغ مي گويند. آن
چه كه«هست»، هميشه چيز
ِ ديگري است.
كلمات تعارف مي كنند.آن
چه كه«هست»، هميشه چيز
ِ ديگري است.
كلمات به آساني به
گُماشته گي درمي آيند، وآن چه كه«هست»، هميشه چيزِ ديگري است.
امّا سببِ اين كه آن چه
كه «هست» هميشه جزآن است كه كلمات مي گويند، بجز از دروغ وتعارف
وگُماشته شونده گي
ِِ كلمات، نارسايي وناتواني
ِ خودِ كلمات است در
باز/نمايي
ِ آن چه كه «هست».
رسوايي
ِ كلمات.
بااين حال، شايد، سببِ
اين كه آن چه كه «هست» هميشه جزآن است كه كلمات مي گويند، بجز از دروغ
وتعارف وگُماشته شونده گي
ِِ كلمات
و نارسايي وناتواني
ِ ذاتي
ِ شان، اين
هم هست كه نگاه ها هم
از هم دیگر
بي گانه شده اند. ديدن ها ناشناس
شده
اند. شايد كه
گوينده گان به راستي آن چه را كه «هست» همين گونه كه گفته اند ديده
اند. شايد اين ديدن ها و نگاه ها بودند كه ديگرشده اند. خبر
ِتغيير
ِ
نگاه ها را چه گونه و
از چه كساني مي شد گرفت؟
مقوله ي« دهكده ي جهاني»
خنده آور است. فريب است. اين مقوله، بجز هدف هايي كه سوداگران ازآن
دارند، « اميدِ » آن نااميداني است كه شوق
ِ شان به سوي هر اميد، به
سببِ هراسِ شان از نوميدي است.
جهان، هم/چنان مجموعه اي عظيم از ميليون ها دهكده است.
اين ده/كده را هنوزهم فقط كوره/راه ها به هم پيوند مي دهند. هنوزهم «
صداي بلند» و « فرياد»، مؤثرترين ابزارهاي خبر/دهي اند.
هنوز هم « شنیدن » نتوانسته است جای «
دیدن» را بگیرد.
ديواري بلند
ديواري بلند درميان «
درون» و«بيرون»، اين دو پهنه ي اصلي زنده گي.
درون و بيرون به دو
قلم/رُو
ِ جداازهم بدل شده اند:
قلم/رُو
ِ درون،
زيرفرمان/روايي
ِ قلب، خانواده، محفل ها، خلوت ها . . .
قلم/رُو
ِ بيرون، زير
ِ
فرمان/روايي
ِ سياست و حكومت.
هريك ازاين دو قلم/رُو
ها، قَلَم هاي خودرا دارند. ميدانِ درنَوَشتَن
ِ قَلَم ِخاص
ِ خودند، آن
چه كه با قلم
ِ اين
قلم/رو
نِوِشته مي شوند، با قلم
ِ قلم/رو
ِ
ديگر
نمي شود
نوشت. نوشته هاي هر قلم، فقط درقلم/رُو