(1)
زمزمههای گُنگ
زمزمههای ناشنيدنی
زمزمههای همهمهمانند
يادآوری
بايست برسر ِ پيمانِ خويش :
فريبِ خلق مخور
و خلق را مفريب .
برای نيكبختی ِ شان از جان هم بگذر، امّا
ز خنده شان نه چنان شاد شو
ز گريه شان نه جنان غم/گين .
« به هيچ يار مَده خاطر و به هيچ ديار »
اين را سعدی گفته ، و خوب هم گفته است.
بهيكچنين حقيقتِ تلخي، سعدی هم نتوانسته معترف نشود.
اویی كه كودكانه تُندی میكرد
تا ساربانِ كاروانِ يار
آهستهتر برانَد.
اويي كه در تمام ِ زندهگیاش در رفتن بود
و دائما" « از سر ِ حسرت به قفا مينگريست» .
« به هيچ يار مَده خاطر و به هيچ ديار »
اين را سعدی گفته ، و خوب هم گفته است.
هرچنداو، ازپس ِ اين اعتراف تلخ ِخود به اين حقيقتِ سنگين دراين قصيدهي زيبا
از ترس ِ اعتراض و قيام ِديار و يار
يكباره در میانهی این قصیده ادعّا ميكند كه « خواب ديده . . .»چنين جملهای زبانهزد ز زباناش.
من اين قصيده ي سعدي را بارها زير و زبر كرده ام ،
و مطمئنّم كه پيرمردِ « مصلح ِدين» به مصلحت، دروغ گفته است كه خواب ديده.
زنده باد نا/پَرچمی
از بين آن انبوهِ رنگارنگِ پرچم ها
روزيت خواندم زير ِ آن پرچم:
يك پرچم ِ بی/رنگ
يك پرچم ِ برضدّ هرچيزی كه با/رنگ است و بی/رنگ است.
در زير ِ آن پرچم
ايستاده ام خود هم
يك چند.
و رنگ ها امّا – همان گونه كه در دل بيم ِ آن می رفت-
در جانِ پرچم رخنه آوردند،
آن « روح»، كه ، در جان پرچم می ستيزيده ست با هر رنگ و هر نا/رنگ
از پرچم
بيرون زد.
[ يا خود، به بيرون پرت كردندش ] .
وآن پرچم هم شد
يك پرچم ِرنگين ديگر
در زُمرهی انبوه رنگارنگ پرچم ها .
پرچم نبايد شد
بی/رنگی را پرچم نبايد كرد.
هر پرچمی رنگی دارد.
بی/رنگی با پرچم نمیخوانَد.
هر رنگی، نيرنگ است وقتی كه به يك پرچم میآميزد.
فرق است بين ِ رنگِ يك پرچم
و رنگِ يك گُل.
گُل هم اگر به پرچمی تبديل گردد، میشود نيرنگ.
دراين جهان
در جهانی كه هنوز نتوانسته است به كرانهای دست يابد
ناليدن از غربت، كودكانه است.
غربت است اين ، يا تبعيد ؟
پناهجویی است اين ، يا عافيتجویی ؟
گريز از تعهّد است يا از هراس ِ تسليم ؟
پناهگاهی ست كه به خانه بدل شده است؟
معجون است، معجون.
چرا نمیتوان توانست
مي توان دوستان! برادران!خواهران! به همه چيز خنديد
مي توان به اعتياد و تریاک ادامه داد
مي توان از هم بی/زار بود و يا به هم مردّد
ولي ميتوان هم/ديگر را دوست هم داشت
– دست كم تا به آن اندازه كه برای آسان كردن دشواری ها لازم است !
چارهای جز دوست داشتن ِ هم/ديگر نيست ؛
آه، برآشفته نشويد، البتّه تنها به آن اندازه كه برای آسان زندهگیكردن لازم است.
چارهای نيست. میخواهيد برآشفته شويد يا نه
براي قدری آسان زيستن هم كه باشد، میتوان هم/ديگر را دوست داشت.
میتوان به ترديد خود ايمان داشت
میتوان اعتمادی به پيروزيِ دادگری يا دادگران نداشت
میتوان به هم/ديگر نا/سزا گفت و تا/سزا روا داشت
و همان دَم چنان به لطيفهای خنديد كه گویی هيچ اتّفاقی نيفتاده است
ولی به همينگونه هم چرا نمیتوان هم/ديگر را دوست داشت، و گمان كرد كه هيچ اتّفاقی نيفتاده است؟
چرا دوست داشتن به اتّفاقی بدل شده است؟
چرا نمي توان هم/ديگر را دوست داشت، آن هم نه چندان زياد، فقط به آن اندازه كه دراين تاریکی براي روشن كردن چراغی كه خاموش شده است لازم است !
دوستان عزیز! چهِ تان شده است؟
دهانِ باز
دهان ات را ببند
پيش ازآن كه نزديكانات دهان باز كنند و بگويند : دهانات را ببند.
داستان آن كلاغ را فراموش كردهاست اين کسی كه اكنون ساليان سال است به كلاغی عظيم/حقير بَدَل گشته است روی اين درخت،
و پنيری را كه دزديده است به دهان گرفته،
و دهان، براي نيفتادن پنير، چنین بسته است .
به زير ِ پای اين درختی كه بر روی آن اكنون به كلاغی بدل شدهای نگاه كن
پنيری كه از دهانات افتاده است هنوز روانه است به سوی دهان اين روباهی، كه به حيله، دهانات را گشوده به طمع ِ آن پنير، كه دزديده بودهای.
به این روباهِ ایستاده در پای درختی كه بر روی آن ، تو، چون كلاغی شدهای نگاه كن
دهان باز نهاده است تا کِی تو دهان بازکنی، و پنيری كه دزديدهای از دهان تو بيفتد.
پنيری كه در دهانات نهادهای ، راز ِ سعادتَ همهگان است
يا بياموز كه بتوانی دهان را بسته نگاه داری
يا آن را به صاحباش برگردان اگر كه توانِ بستهنگهداشتن ِ دهانات را نداري در برابر ِ وعده هاي شيرين ِ اين روباهی كه با دهانِ باز كمين كرده است در پای درختی كه تو بر روی آن چون كلاغی نشستهای .
آينه
مي خواهم آينه ام را چنان صيقل دهم ، ويا چنان بار آورم كه :
نه هر آن چه را در برابر ِ او تظاهر مي كند، بيگزينشي بازبتاباند
و نه هرچه، كه در برابر ِاو تظاهر مي كند، بتواند خودرا دراو بازبتاباند.
آينه ها را از بازتاباندن، گريزي نيست
ميخواهم آينهام را چنان صيقل كنم كه بتوانداز بازتاباندن بيارادهي هرچه اي كه دربرابر ِاو نموده ميشود بگريزد.
آينه اي كه خدمت/گزار ِ سربه زير ِ اشياءِ رو به روي خود نباشد.
آينه اي كه خدمت/گزار نباشد.
آينه اي كه بازتاباندنِ اشياء، وظيفه اش نباشد، هنرش باشد.
آينه اي كه بازتاباندنِ اشياء، خِدمت اش نيست، اِبراز ِ آزادانه ي آينه گي ست.
براي دل، براي دل و براي دل.
و انعكاس را چنان انجام نمي دهد كه سُنّت آينه هاست، بل كه چنان ، كه خواهش ِ دل است، و اشياء را چنان بازنمي تاباند كه آن ها مي خواهند، بل كه چنان، كه دل مي خواهد.
نه هر چيزي را كه برابر ِ او بتابد، بازبتاباند
ونه بازتاباندن را به حرفه بدل كند، و نه اشياء را به خريداران.
بازتاباندن را به راز و سِحر نپيچاند
آینهگي اش چنان ساده بيان كند كه تا هر چيز، دريابد كه مي تواند آينه گي كند.
فريبِ اشياء را نخورَد، و اشياء را فريب ندهد
نه آن ها را آن گونه كه خود مدّعي اند، بازمي بتاباند، و نه خود مدّعي باشد كه آن ها را آن گونه بازمي تاباند كه حقيقت شان است.
آیتهای که نمي گذارد چيزها در او خودرا بَزَك كنند.
نه خود بازي/چه ي اشياء مي شود
ونه اشياء را بازي/چه ي خود مي كند.
نه كلاه برسرِ چيزها مي گذارد و نه مي گذارد چيزها بر سرش كلاه بگذارند
[ هرچند، حق را، كه گاهي، يك « چيز ِ كلاه برسر» و يا يك « آينه ي كلاه برسر»، كم تر ديدني تر نيست. ]
و اگر من هم حتّي خواسته باشم اورا به ابزاي براي بهر برداري بدل كنم، اين بهره برداري را با صداي بلند منعكس كند. رسوا كند.
آينه اي، اگرچه از آنِ من، ولي نه بَرده ي من. آينه اي كه نه فقط من اورا در برابر ِ اشياءِ معيّني بگذارم، بل كه او هم مرا در برابر ِ انعكاس اشياءِ معيّني بگذارد.
آينهاي كه از غبارافكنيهاي چيزهايي كه دربرابرش ظاهر ميشوند، غباري نگيرد. آينه گي اش را از دست ندهد.
نمي خواهم اشياء در آينه اي كه با من است چنان منعكس شوند كه نمي خواهم.
مي خواهم آينه ام را چنان بار آورم كه اسيرِ انعكاس نباشد
آن جا كه نمي خواهد، از انعكاس سر باززند.
آينه اي كه دركلام من است. در نگاهِ من است. درحواس ِ من . درآرزوهاي من. در من .
زندهباد شما
اِي زندهباد شما!
كه عمري ايستادهايد
بر سر ِ پيمانِ تان با باد.
كه عمري پافشردهايد
بر گِل ِ زير ِ پايتان.
كه چنين پهلوانانه
بر كينههاي حقيرتان اصرار كردهايد.
كه نيرومنديِ شگفتانگيز ِتان را در ناتوان بودن، چنان به نمايش گذاشتهايد
كه هيزترين چشمها هم از تماشاي شما شرم ميكنند.
اِي زندهباد شما
كه مرگ را موهبتي كردهايد
موهبتي كه شرّ ِ شماها را از سر ِ ما دراين سرما كم ميكند.
گرفته
بخوابان مرا اِي قديمي ترين نغمه ي خواب
كه چندي ست از هر چه بيداري حالم گرفته ست
چنان خوابي كه هرچه چشم و چراغ ست در من ببندد
كه از هر چه چشم و چراغ است پنداري حالم گرفته ست
كجايي كجايي كجايي كجايي كجايي
هلا اِي « كجايي» كه در « هيچ/جا»يي، كجايي؟
هلا اِي « كجا» يي كه در هيچ « جا»يي، كجايي؟
براين خاكِ « هرجايي»، ازهرچه ديداري حالم گرفته ست
فضا
كوچه است و قسمتي از شهر و نيمه شبي تمام كاره
و يك فضايي كه آن را تو
اِي آن كه داري ام مي خواني !
تنها به يُمن حس و روح ِ ويژه تواني دريابي.
پرده اي توري به رنگِ مشگي ِ شفّاف، روي هر چه كه پيداست
و ، روي هر چه كه ناپيدا هم .
آرامشي چنان سَبُك
كه - اِي كسي كه داري ام مي خواني
گفتي كه هيچ گاه ازاين خطّه، آدمي برنگذشته ست.
پاي صحبتِ دوستي ديرين
از دوستان قديم است
و گوش سپردن به صحبت او
از كاروبارهاي قديمي .
امروز هم دوباره پاي صحبتِ اوييم :
من هستم و كنار ِ من درختِ گل ِ گيلاس و ريزش ِ گه گاهِ برگ هاي گُل/بِهي ِ او،
ودركنار ِ ما، كَمَكي دورترك، زمانه است و رفتن ِ بي بازگشتِ او و شتابِ هميشه گي ِ او،
و كشوري، كه هنوز از پس ِ اين همه ايّام، هم/چنان « ديار ِ غريب» است .
صحبتِ او زچيزي قديمي ست
هزاربار به آن گوش داده ايم و سَبُك شده ايم
هزاربار به آن گوش داده ايم و رازها و پيچ خورده گي ِروح ِ خويش گشوده ايم
و هم/چنان، باز گهاگاه در شنيدن آن غرقه مي شويم .
صحبت او نه ازآزادي است، نه ازحرمتِ انسان است، نه ازعدالت، ستم گران، و ستم ديده گان
صحبت او نه از وفاي رفيقان است و انبوهِ راه هاي نيمه طي شده
يا خود، ز دست و پازدنِ ما دراين هزارتوي ِ تارهاي عنكبوتي كه در نام و جام و حال و فكر و عشق و روح و شعر و خنده و آواز و خامُشي ِ ما نشسته است و تار مي تند
صحبت نه از نداري و دارايي است و بود و نبود
نه از حقارت ما و . . .
صحبت فقط ز چيزي قديمي ست از زبانِ آشنايي قديمي .
صحبت ازآن چه اي ست كه در صحبت ما آدميان صحبتي نمي شود ازآن
صحبت ازآن چه اي ست كه ازآن نمي شود صحبت كرد
صحبت ازآن چه اي ست كه درباره اش فقط باران توان صحبت كردن دارد
صحبت، باري، ز صحبتِ باران است.
بازجويي
اعتراف مي كنم : شكنجه هاي دوست كارگرتر آمده است از شكنجه هاي خصم .
بعدِ سال ها مقاومت، درآمدم ز پا
زير ِ زخم ِ تازيانه هاي دوست.
اعتراف مي كنم:
« رازدار ِ خلق – يَحتَمِل- اگر كه » مانده ام
رازدار ِ خود نمانده ام .
اعتراف ميكنم:
راز اگر كه راز ِ واقعىست ، پس به هيچ مُهري سر نمي دهد
راز ِ سر/به/مُهر، مثل اسبِ رام ِ سر به ذلّتِ كمند داده است .
راز سر/به/مُهر مثل « سر/سپُرده» است .
اعتراف مي كنم:
رازها به مُهري سر/سپُرده سر سپُرده اند.
اعتراف مي كنم :
مُهرهاي رازها،
رازتر ز هرچه راز بوده اند.
رازي در ميانه نيست
غير ِ مُهر .
اعتراف مي كنم:
روزها همان شب اند، ليك
زير ِ نور ِ آفتاب .
و شبان همان
روز ِ ليك زير ِ نور ِ ماه .
اعتراف مي كنم :
پيره زن تمام كاسه/كوزه را به هم زده ست .
اعتراف مي كنم:
باز اشتب