فصل چهارم
معناي سچفخا در ( از ) نگاه من (2 )
1 ـ هممعنايي ِِ سچفخا و روحيّه اي معيّن در جامعه ي ما
2ـ انفجار ِ نَه
3 ـ آن چه كه نمي شود گفت
4ـ وارسته گي ِ ستيزنده دربرابر قدرت : معنا ي اصلي و ويژه گي ِِ برجسته :
الف : سازمان ناپذيري ( درمفهوم قفس ناپذيري )
ب : كار اجتماعي ، كار سياسي
ج : آرمان خواهي
نيمي ازمن درميان < اهل توجّه > بود ، نيمي ازمن درميان < انبوه انسان ها > . وجود من داراي نيمه هاي ديگري هم بود كه نه به اين ونه به آن تعلق داشتند . به هريك ازاين گروه بندي ها ، هم تعلّق داشتم هم نداشتم . با آن كه به < اهل توجّه > تعلق خاطرهايي داشتم ولي بطوركلي ازآن گريزان بودم . با آن كه در < انبوه انسان ها > چيزهايي بود كه مرا به آن متعلق و متعهد مي كرد ولي نيمه هايي ازموجوديت من ازآن هم گريزان بود . چنين موجوديتي كه من درآن روزگار داشتم مطمئنا" ويژه ي من نبود . چنين موجوديتي را من درجامعه ي مان بسيار ديده ام و گمان مي كنم اين نوع موجوديت دربسياري ازانسان ها درهمه ي جوامع ديده مي شود . موجوديت انسان ها داراي گونه هاي چندي است . برخي از موجوديت ها هستند كه استعداد اين را دارند كه به آساني به < تعلق داشتن كامل به چيزي > تن دهند . برخي ديگراز گونه هاي موجوديت هستند كه به سختي به < تعلقَِ كاملِ چيزي > درمي آيند . برخي ها هم هستند كه هرگز نمي توانند ويا نمي خواهند به < تعلق كامل چيزي > درآيند . اما نه فقط ازلحاظ ميزانِِ < متعلق بودن به چيزي > ، بل كه ازلحاظ توانايي يا ميل به < متعلق ساختن چيزي به خود > هم باز موجوديت ها به د سته هاي متفاوتي بخش مي شوند .
نيمي ازمن درميان اهل توجه بود .
معناي سچفخا درنگاه نيمه اي ازمن تقريبا" آن چيزي بود كه درميان < اهل توجّه > بود اما با آن ناهم خواني هايي داشت . معناي من ازسچفخا كمي بيش تر ازآن چه كه درميان اهل توجه ديده مي شد به ترديد آميخته بود . اجزاي تشكيل دهنده ي سچفخايي كه من درذهن خود داشته ام به لحاط اهميت شان جورديگري رديف شده بودند . درنگاه من سچفخا سازمان معتقدينِ به فقط مشي چريكي نبود ، بل كه سازمان چريك هاي فدايي خلق ايران بود . < مشي چريكي > تنها يكي ازنام هاي اين حركت دستجمعي ، وبيان گر تنها يك جنبه از جنبه هاي گوناگون موجوديت وهستي آن و تنها يكي ازنمودهاي دروني وبيروني آن بود . براي من آن ها < چريك > هاي فدايي بودند ولي به چه دليل يك چريك حتما" فقط به فقط به مشي چريكي بايد بپردازد . مبارزه ي مسلحانه ي شان دربرابرحكومت شاه ناگزيردرست بود و با تجربه ي خودم هم هم ـ سو يي داشت . روحيّه ي من برنمي تابيد كه بيش ازاين ها به بحث ها و محاجّه هاي ريزتر بپردازد .
براي نيمه ي ديگرمن كه درميان < انبوه انسان ها > سيرمي كرد ، سچفخا چيز ديگري بود . معناي ديگري بود .
از نگاه اين نيمه ي من ، رويدادِ سياهكل نه حماسه بود ونه فقط سياهكلي . دلم براي شان مي سوخت . متاسف بودم كه درآن درگيري ضربه هاي سختي ديدند . دلم مي خواست مي توانستم كمك شان كنم . ولي من مي بايستي درفكربرآوردن هزينه هاي زندگي خانواده ام مي بودم . واين كار برا يم اهميت بسياري داشت.
موجوديت من نيمه هاي ديگري هم داشت كه نه به اين گروه اهل توجه تعلق داشتند ونه به انبوه انسان ها . يكي ازاين نيمه ها قطعا" به جهان روح من تعلق داشت ؛ به آن چه كه آدمي تجربه ي روحي مي نامد . به روحيّه ي من تعلق داشت .
ازنگاه اين نيمه ي من ، سچفخا گروهي از به جان آمده گان بودند. سرخورده گاني كه حاضر نشده بودند دربرابر سرخورده گي سرخم كنند .
نيمه اي ديگر هم داشته ام كه احتمالا" به جهان فلسفي من ، به آن فلسفه اي كه من ازجهان وانسان داشتم تعلق داشت .
ازنگاه اين نيمه ، سچفخا سواي انديشه هاي انساني شان وسواي شهامت شان ، انسان هايي بودند هم چون ديگران ؛ بي هيچ برتري اي . اسيرغرايز و كاستي هاي انساني .
نيمه اي ازمن باز به جهان هنر تعلق داشت .
در نگاه اين نيمه ي من ، سچفخا به ابري مي مانست كه درپشت كوهي گرد آمده و نويد باران مي دهد ولي به دست باد پراكنده مي شود وبي حاصل . به موجي مي مانست كه سربرساحل دريا مي كوبد ومرا به ياد امواجي مي اندازد كه درجان من سربرساحل من مي كوبند .
پس ظاهرا" سچفخا درنگاه هريك ازتكّه هاي موجوديت من ، معنايي ديگرداشت . اگرچه نه كاملا" ديگر . درست هم ـ چون بازتاب شيئي درتكّه هاي پراكنده ي يك آينه ي شكسته . يا درست مانند بازتاب چهره اي درچشمه اي كه با وزش نسيم يا قل قل آب موج برداشته است. كدام يك ازاين بازتاب ها معناي اصلي سچفخا درنگاه من بود ؟
اكنون هنوز هم آن آينه همچنان شكسته است و ن چشمه همچنان موج مي گيرد . من نه تكّه هاي اين آينه را به هم پيوند زدن مي توانم و نه موج هاي اين چشمه را آرام ساختن . پس مي كوشم تا مگربتوانم همه ي اين بازتاب ها را بازبتابانم .
1ـ هم ـ معناييِِ سچفخا با روحيّه اي معيّن در جامعه ي ما
بخشي ازمحتواي معناي سچفخا درنگاه من ، قطعا" بخشي ازمعناي آن روحيّه اي است كه من به زعم خود تلاش كرده ام آن را درقسمت پيشين روشن كنم .
معناي سچفخا ـ درچشم من ـ ازمعناي آن روح و روحيّه اي كه به آن اشاره شد جدا نبود . خودِ آن نبود ولي بخش هاي مهمي ازآن را درخود داشت . من پيش از تشريح معناي سچفخا ، به تشريح معناي روحيّه اي ويژه درجامعه ي مان ناگزير بودم . وازهمين روست كه گمان مي كنم اكنون بهتر و آسان تر و روشن تر مي توانم سچفخا را از نگاه آن روزگارخود تعريف كنم . اكنون مي توانم فهم شدني تربيان كنم كه سچفخا درنگاه آن روزمن چه معنايي داشت .
چه گونه گي ِخاطره ها يا تصويرها ويا معناهايي كه از يك پديده ، درانديشه و در روان كسي نقش مي بندند بسته گي به بسياري چيزها دارند . ماه ، ممكن است كه ازپشت ابرهاي سياه و ضخيم ، يا در روز ، ويا ازپشت پرده و يا ... به چشم بيايد ويا درمسير نگاه ما جاي بگيرد . درهريك ازاين حالت ها ، ماه داراي تصويري و معنايي ديگراست . ماه ، امانه فقط درحالت هاي طبيعيِ گوناگون ، بل كه هم ـ چنين درحالت هاي روحيِ گونه گونِ بيننده هم به رنگ وشكل هاي مختلف در مي آيد وداراي تصاوير ومعاني بسياري مي شود .
آن سچفخايي كه من به آن پيوستم فقط وتنها آن چيزي نبود كه درتصّور بنيان گذاران آن تعريف شده بود ، بل كه افزون برآن ، وازيك نگاه ديگرشايد مهم ترازآن ، آن سچفخايي بود كه من خود درتصّور خود بنيان گذاشته بودم . آن چيزي كه يك بار با انديشه و كردار شماري از انسان ها در جامعه بنيان گذاري شد ، در تصّور ا نبوهي ازانسان هاي ديگركه نسبت به آن ، واكنش متْبت و هواخواهانه نشان داده بودند بارها وبارها بنيان گذاري شد . براي من نه فقط دشواراست بل كه اصلا" هيچ تمايلي ندارم آن سچفخائي را كه درنوشته هاي بنيان گذاران آن تعريف شده است ازآن سچفخائي كه من خود در تصّور خود بنيان گذاشته ام جدا سازم .
و « تصّور» من درهمان سال هاي پاياني دهه ي پنجاه ـ هچنان كه اكنون ـ درآميخته گي هاي بسياري به همان روحيّه اي داشت كه شرح آن رفت . وشايد ازهمين روست كه من هنوزهم دربحث پيرامون تعريف سچفخا ، اين تعريف را ـ طوري كه گويي هرگز گريزي ازآن نخواهم داشت ـ باتعريفِ آن < روحيه > درهم مي آميزم . باري ، براي من بسيار دشوار است كه مرزميان پديده اي بنام < سچفخا > وآن < روحيّه > اي را كه شرح داده ام هميشه ازهم تشخيص بدهم .
سچفخا ، نام جنبشِِ نه چندان كوچكي دردرون يك مجموعه ي جنبشِِ هاي د سته جمعي درجامعه ي ايرانِِ پس از انقلاب مشروطه بود . جرياني نه چندان كم دامنه درجامعه ي ايرانِِ سال هاي پس از 1332 بود كه نه فقط گروه كتْيري از نسل هاي جوان را به سوي خود كشيد بل كه ازپشتيباني هاي فكري وعملي و ازابراز شگفتي هاي تاييدآميز بسياري ازنسل هاي قديمي تر نيز بهره مند گرديد .
از يك نگاه ، گاه گاه چنان مي نمايد كه گويي گروهي ازانسان ها خود را نه هم ـ چون كساني با انديشه هاي اجتماعي ـ سياسي معيّن ، بل كه درحقيقت امر ، به مثابه كساني با روحيّه وفرهنگي معيّن سازمان مي دهند .
ازاين نگاه ، سچفخا سازمان يافته گيِِ خاصِِ گروهي ازانسان ها بود كه خود بخشي از يك گروهِ نه به اين شكلِِ خاص سازمان يافته ي نسل هايي ازايرانيانِِ پس ازانقلاب مشروطه وجنگ دوم جهاني وكودتاي 1332 بودند . اين نسل ها خود با رشته هاي پنهان وآشكار بي شماري به دسته اي ويژه ازنسل هاي بسياركهن ايرانيان گره مي خوردند . نسلي كهن و پيشينه دار و صاحب منش كه داراي ويژه گي هاي فرهنگي و روحيِِ معيّن بوده و هست ، وبه لحاظ همين سبك وسلوك ويژه ومعيّن ، آشكارا از < نسل > هاي ديگر موجود در جامعه ي ما بازشناختني است . [ شايد اگربه جاي كلمه ي < نسل > كلمه ي < تبار > را به كاربگيرم ، ويا ازآن هم بهتراگركلمه هاي < نسل وتبار> را با هم به كار ببرم ، بتوانم حرف خود را روشن تر بيان كنم ] .
ازنگاه ديگر ، گه گاه هم اين طوربه نظر مي رسد كه گويي نه گروهي ازانسان ها فرهنگي معيّن را ، بل كه درحقيقت امر، روحيّه و فرهنگي معيّن ، گروهي ازانسان ها را سازمان داده باشند . يعني به بياني ديگر، گويي روحيّه وفرهنگي معيّن ، خود را به دست گروهي ازانسان ها سازمان مي دهد .
ازاين نگاه ، سچفخا سازمان يافته گي ويژه ي يك روحيّه وفرهنگِ معيّن در جامعه ي ما بود . روحيّه وفرهنگي كه ازيك سو : ريشه در يكي ازپرخروش ترين روحيه ها و فرهنگ ها ( يا دست كم ريشه دريكي از انواع پرخروش روحيات وفرهنگ هاي ) ايرانِِ پس ازانقلاب مشروطه وجنگ دوم جهاني داشت ، وازسوي ديگر ( همراه با آن روحيّه وفرهنگ ايران پس از انقلاب مشروطه وجنكٌ دوم جهاني ) با رشته هاي بي شمارِِ پنهان وآشكار ، با روحيه و فرهنگي بسيار كهن درايران پيوند داشت ، روحيه وفرهنگ كهني كه ازميان انواع گوناگون روحيات وفرهنگ هاي كهن ايران ، پرخروش ترين ويا دست كم يكي از پرخروش ترين آن ها بود . دربخش پيشين اين نوشته من تلاش كرده ام تا اين روحيّه كهن را بشناسم .
آن هايي كه سچفخا را بنيان نهاده اند ، خود زير تا"ثير روحيّه اي بوده اند كه پيش ازآنان ومستقل ازآنان درجامعه ي ايران وجودداشته است .
بسياري از ماها نيز كه به سچفخا پيوستيم روحيّه ي مان را از سچفخا نگرفته بوديم . بل كه ما نيز پيش ازاو ومستقل از او زير تا"ثير همان روحيّه اي بوديم كه او خود هم ـ همان طوركه گفته ام ـ ازآن متا"ثر بود .
معناي پيوستن بسياري از ماها و سچفخا به هم ، به معناي پيوستن تكّه هاي پراكنده ي يك روحيّه ي يگانه به هم بود . به معناي به هم پيوستنِِ دارندگانِِ روحيّه هاي مشابه بود . روحيّه هايي كه همه گي ازيك آبشخور ـ يعني ازهمان روحيّه ي دهه ي چهل و ازهمان روحيّه ي كهن سال جامعه ي ايران ـ سيراب بودند .
امّا تنها نه سچفخا
اين بخش ازمعناي سچفخا ، يعني آن روحيّه ي نام برده ، اگرچه ازويژه گي هاي سچفخا بود ولي مختص او نبود .
جدال برسراين كه كدام گروه از روح ها و روحيّه هاي فعـّال درجامعه تقويت شوند وكدام شان طرد وناتوان ، ازجدال ها و درگيري هاي مهم و هميشه گيِِ فكري ( والبته متاسفانه نه فقط فكري ) درهرجامعه ودرهردوره است . درسال هاي پس از 1332 آن روح و روحيّه اي كه درجامعه ي ما سر برمي افراشت وسچفخا هم ازآن سيراب مي شد ، ازموضوعات مهم بحث و جدال هاي فكري گروه هاي مختلف سياسي ، فكري وفرهنگي كشور بود . درميان گروه هاي مختلفي كه دربحث و جدال ها پيرامون اين روحيّه ي تازه شركت كرده بودند اين ها را مي توان تشخيص داد :
آن هايي كه تلاش كرده اند به اين روح و روحيّه بپردازند تا آن را نيرومند تر كرده وگسترش دهند.
آن هايي كه تلاش كرده اند به اين روح و روحيّه بپردازند تا آن را ناتوان تر كرده و طرد كنند .
آن هايي كه تلاش كرده اند به اين روحيّه بپردازند تا آن را ازمعناي اصلي خود خالي كرده ومعناي ديگري را درآن < تعبيه > كنند .
آن هايي كه تلاش كرده اند به اين روح و روحيّه نپردازند تا در بي اعتنايي فراموش شود .
آن هايي كه هيچ تلاشي نكرده اند تا اين روح و روحيّه را دريابند .
آن هايي كه هرگز هيچ كاري به هيچ روح و روحيّه ي هيچ زمانه اي وازجمله زمانه ي خود ندارند .
نمي دانم اين دو گروه آخررا چرا در شمار شركت كننده گان آورده ام . آن ها درحقيقت جزو شركت نكننده گان اند . ولي آخرآن انسان هايي كه مي توانند شركت كنند اما نمي كنند درشمار كدام گروه بايد آورده شوند ؟ آيا شركت نكردن چنين انسان هايي واقعا" يك شركت نكردن خالص و عادي است ؛ يا نه ، نوعي شركت كردن است ؟
هركدام ازگروه ها ، نوع نگاه ويژه ي خود را به اين روح و روحيّه داشته اند .
نگاه سچفخا به اين روح و روحيّه نگاهي بود ويژه . اين نگاهي بود آميخته : آميخته اي از سياست وهنر . ازعواطف وعقل . ازا حساس و تفكر . ونوعي عرفان .
به تعبيرمن ، نگاه ِخودِ آن روح و روحيّه ـ كه پيش تر شرحش داده ام ـ به زند گي و هستي و جهان و جامعه ، نگاهي بود آميخته : < آميخته > اي ازهنر ، فلسفه ، عرفان ، دانش وسياست .
نويسند گان نوشته هاي اوليّه ي سچفخا بخشي از< انبوه > كساني بودند كه پس از سال هاي 1332 تلاش كرده بودند ازنگاه سياسي ـ اجتماعي ، برخي ازهمين روح ها و روحيّه ها ي درپرواز برفراز جامعه ي ايرانِِ سال هاي دهه ي 40ـ/50 را دريابند ، بيان كنند ، توصيف كنند ، آن ها را ازآنِِ خود كنند ، به آن ها پاسخ دهند ، وبكوشند تا متحقق شان كنند . اما آن ها دراين راه تنها نبودند . چندين وچند گروه ودسته ي اجتماعي ـ سياسي ديگر مانند < سازمان مجاهدين خلق > وديگران هم چنين كاري را درست ازهمان نگاه سياسي ـ اجتماعي آغازكرده بودند .
اما پرداختن به اين روحيّه تنها ازسوي گروه هاي سياسي ـ اجتماعي انجام نمي گرفت . همه ي ما به روشني مي ديديم كه انبوه بسيارپُرشماري از ايرانيان كه در پهنه هاي گونه گون فرهنگي ، علمي وادبي كار مي كردند نيز، درپس ازسال هاي 1332 ، تلاش گسترده اي را آغازكرده بودند براي شناخت اين روح و روحيّه ي آن زمانه . وآن را درهنروادبيات ، درفرهنگ ، ودربررسي هاي علمي تْبت كردند .
ازراه همه ي اين تلاش ها بود كه آن < روحيّه > ي جامعه در< ذهن > جامعه هم رسوخ مي كرد . روحيّه ي نام برده ، به اين ترتيب انديشه و انديشيدنِِ جامعه را به خود آغشته مي كرد و ازاين راه بر رفتار و كردارجامعه نشان خود را به جا مي گذاشت .
()
آيينه ، تصوير
آيينه ، تصوير ، صورت
آيينه ، تصوير ، صورت ، تصّور
آيينه ، تصوير ِِ صورت ، صورتِ تصّور ، تصّور ِِ تصوير .
گاهي تشخيص اين كه آيا تصوير درون آينه ، براستي متعلق به آن انسان يا آن چيزي است كه دربرابرآن است ، بسياردشواراست .
گاهي ميان تصوير وتصويرشده درگيري ست .
انسان ها و اشياء جز آينه اي نيستند ،
آينه هايي دربرابرهم ، دركنارهم .
آيا جهان چيزي بجز جهان آينه هاست ؟
گاهي ميان تعبير وتعبيرشده نا ـ هم ـ خواني ست .
گاهي ميان تعبير وتعبيرشونده ناسازگاري است .
امكان ناسازگاري ميان تعبير وتعبيرشونده از < امكان > هاي معروف وحساس درهستي انساني ست . اين < امكان > ازيك سو داراي اين مزيّت براي آدمي است كه استقلال ودرنتيجه آزادي تعبيروآزادي تعبيرشونده وآزادي تعبيركننده را تضمين مي كند ، ولي درسوي ديگر ، اين امكان را فراهم مي كند كه < تعبير > بدل شود به ابزاري دردست < تعبيركننده > برضد < تعبيرشونده > . تا تعبيركننده هرزمان كه خواسته است بتواند < تعبير > خودرا از < تعبيرشونده > عوض كند . جنگ تعبيرها ، اگركه ويران كننده ترين جنگ ها درميان انسان ها نباشد باري قطعا" يكي ازخطرناك ترين وفراوان ترين جنگ هاست .
ميان < تصوير> و < به تصويردرآمده > ، آينه واسطه است . بدون آينه ، بدون اين ميانجي گر ، مفهوم < تصوير > اعتبار خود را به مثابه يك واقعيت ازدست مي دهد . يعني تصوير ، بدون وجود آينه ازجهان ناپديد خواهد شد .
آينه ، يعني چيزي كه مي تواند به اشياء موجوديتي دو گانه ببخشد . ولي آن چيزي كه مي تواند موجوديت اشياء را دو و يا چند برابر كند تنها آينه نيست . بل كه آب هم همين كار را مي كند . شفافيت هم همين كار را مي كند . امّا بجز اين ها ، مثلا" سكوت كوهستان هم مي تواند صدا را دو ويا چند برابر كند . دراين جا سكوت كوهستان هم واسطه يي ست ميان صدا وطنين .
نه هرصدايي ، درست همان طنين خود است .
گاهي طنين صدايي ، خود ، از صدا زيباتر است
و گاهي هم صدا ازطنين خود .
آيا بدون آينه و آينه گي ، < تصّور > و < تصوير> مي توانند هم چون يك واقعيت وجود داشته باشند .
آيا بدون آينه و آينه گي ، هرگز تصّور ِِ واقعيت ممكن خواهد بود ؟
()
صحنه ها ، نقش ها و نقش بازان
حقيقت آن است كه هم سچفخا وهم آن روحيّه ، وابسته به اين يا آن انسان نبوده است . درست است كه اين ياآن انسان توانسته با رفتار وانديشه وموجوديت خود به سچفخا و آن روحيّه كمك كرده آن ها را ژرف تر وگسترده ترسازد . ولي خودآن روحيّه كه سچفخا هم ازآن متأثربود فرآورده وآفريده ي اين انسان ها نبوده است . روحيّه ي نام برده بايد فرآورده ي طبيعي وقوع و گره خورده گي پيش آمدهاي ( ضروري يا تصاد في ) چندي باشد . شكل گيري و پديدايي اين روحيّه بايد حسابا" حاصل تأتْيراين گره خورده گي حوادث باشد برانسان هايي كه اين حوادث را ازسرگذرانده اند . پس اين روحيّه آفريده ي كسي نيست بل كه فرا آمده ي < وضعيتي > است كه آن را < رويدادها > دردوره ي معيني ايجاد مي كنند .
اين گونه روحيِه ها هنگامي كه شكل گرفتند انگارگويي به < صحنه ها > يي بدل مي شوند . آن گاه داستان است كه بايد درچارچوب امكانات اين صحنه نوشته شود .
اين كه اين داستان ها چه گونه نوشته مي شوند ، واين كه چه نيروهايي اين داستان ها را مي نويسند ، پرسش هايي هستند كه انسان درطول زنده گيِ تا كنوني خود درتلاش پاسخ گويي به آن هاست وهنوز نتوانسته است راه به جايي ببرد . اگركه اصلا" بتواند دراين باره راه به جايي ببرد . شايد نويسنده ي اصلي اين داستان ها آن چيزي باشد كه آن را < زمانه > و < روزگار > مي نامند . اين ها نام هايي هستند عظيم و سهم گين . نام هايي كه ما انسان ها بر روي يك < حضور > معيّن ، بر روي يك < حاضرِِ هميشه گيِِ معيّني > گذاشته ايم . حضور و حاضري شگفت ، نيرومند وناشناخته .
آن گاه نقش است كه بايدازسوي كساني برروي اين صحنه بازي شود .
نقش ها آكگاهانه يا ناآگاهانه ، خواسته يا ناخواسته ، به اراده يا به زور ، به ضرورت يا به تصادف... به انسان ها واگذار مي شوند . شايد آن چه كه با نام زمانه و روزگار در نوشتن متن داستان دخيل است ، در واگذاري نقش ها هم دخالت دارد . نقش ها را به اين و يا به آن مي دهد ، ويا اين وآن را به اجراي نقش ها وامي دارد .
[[ باري اين نقش ها بازي مي شوند . ولي اين به آن معنا نيست كه : < همه چيز بازي است ؛ وهمه كس بازيچه اند > . حكمي چنين كلّي دراين باره ناداني ست .
خيلي چيزها بازي است وخيلي كسان بازي چه اند .
خيلي چيزها بازي است ولي خيلي از بازي گران بازي چه نيستند .
خيلي چيزها بازي است ولي بازي اي ست لازم و جدّي .
برخي ها جهان را جز ميدان بازي نمي دانند . جدي ترين اين اشخاص مي كوشند تا مفهوم بازي را از محتويات و درون مايه هاي سبُك و وكودكانه خالي كرده و به آن مايه هايي ومعناهايي جدّي بدمند تا < نظريه ي بازي > را چهره اي انديشه شده ببخشند . اما بازي بازي است وبازي مي ماند. بازي چيزي است كه درميدان هاي موجود درجهان انجام مي شود ولي جهان عبارت از فقط ميدان هاي بازي نيست .
نه ، همه چيز بازي نيست . جهان فقط ميدان بازي نيست . چيزي هست كه ديكر نمي توان آن را بازي ناميد . جاهاي ديگري ( ميدان هاي ديگري ) هم در جهان هست كه نمي شود آن ها را ميدان بازي ناميد . درجهان چيزي هست كه ديگر بازي نيست زيرا بازي خود چيزي است معين ولذا محدود ؛ زيرا هر چه كه معيّن است محدود است ؛ يعني براي خود تعيّن دارد و مي تواند ازديگر چيزها مجزا شود . آن چه كه دربيرون از محدوده ي بازي است ، آن چه كه بازي ازآن تعيّن دارد ، باري اين چيز ، هرچه كه باشد ، ديگر بازي نيست . و چنين چيزي وجوددارد . نه ، همه چيز بازي نيست . ]]
هركسي در زندگي نقش هايي دارد :
كساني هستند كه نقش بازند . كارشان ايفاي اين يا آن نقش است . اين ها دل بسته گان نقش بازي اند ، نه اين يا آن نقش معين بل كه صرفا" نقش براي شان مهم است . آن ها مي توانند به هر نقشي درآيند ؛ هرنقشي را بازي كنند . براي اين ها باري همه چيز بازي است ؛ وهمه كس بازي چه اند . اين ها با نقش ها هم بازي مي كنند . يعني نقش ها هم براي شان باز ي چه اند . اي بسا نقش هاي جدّي كه به دست اين نقش بازانِ ناجدّي از ارزش و اعتبار خود مي افتند . اين ها ضربه هاي جدّي به صحنه هاي جدّي زندگي ، به داستان هاي جدّي زمانه ، به نقش هاي جدّي ، وبه ايفاگران جدّي نقش ها وارد آورده اند و مي آورند.
كساني هم هستند كه دردرون نقش خود گم مي شوند ، يا به تصادف ، يا به سبب ناتواني شان دربرابرآن نقش ، ي