از غریبیهای روزگار
لحظهای از پاییز
1
در دو سوی راه ایستادهَند
چهرهپردازانِ پاییزی.
2
( با وزنی دیگر)
خورشید تمام ِهنرش را خالی کردهَست
مثل ِ مِئی ناب
در کام ِخود و شیوهی تابیدنِ خود؛
و افتادهَست
مست
در روبهروی معرکهی نور ِخود و برگ و رنگ.
3
( با وزنِ بندِ اوّل)
از همه اطراف دستی هِی اشاره میکند: این لحظه را دریاب!
یکنفر، یک گوشهای، از یک کمینگاهی
کرده پای بیقرار ِ لحظه در بندِ کَمَندِ خویش؛
در میانِ لحظه و او کِشمَکِشهایی
( آنچنان که در میانِ درکَمَندافتاده اسبی و، کَمَندانداز .)
و شگفتا!
لحظه امّا با همه خُردی
او و آن انبوهِ همپُشتانِ اورا
میکِشد با خود.
غِنای غربت !
خوشا تو که، میتوانی و یا ناگزیری فاصله بگیری،
چه میکنند آنان که نمیتوانند و یا ناگزیر نیستند!
فاصله، و نه آن دوریای که یهسبب یا بهکمکِ آن نه بشنوی و نه ببینی؛
فاصله، یعنی بهتر بشنوی و بهتر ببینی.
فاصله، یعنی آن دوریای، که بهکمکِ آن بتوانی،
آزاد از چنبرهی آنچه که تورا گرفتارکردهاست،
بهخودوبهدیگرانوبههمهیآنچه که تورا در چنبرهی خود گرفتار کرده اند، بپردازی .
آنچه که آن را مهاجرت، غربت، تبعید، دوری، هجران . . . میگویند
اکنون بدل شدهَست به امکانی برای گرفتن ِ یک همچه فاصلهای.
خوشا بهتو!
که غربتِ دیرپای تو،
اکنون سرانجام با درآمیختن با این « فاصله » غِنایی یافته است.
زنهار !
که غربتِ غنایافته گورستانِ تو نگردد؛
بازگشت!
زنهار! که هنوزهم
زندهگی ِدوبارهی تو در این است.
خسته از اندیشه
در ِاندیشه ببند!
بازبگشا در ِخواب!
مدُتی هست که در نور ِچراغی که بهدستِ اندیشهَست
هرچه میبینم تکراریست؛
ویژه آنگاه که با پَرتُو ِ پوسیدهی این کهنهچراغ
قصدِ اندیشه این باشد که: انسان، این کهنهعمارت، را روشن سازد.
در ِاندیشه ببند!
آنچه وادارم کردهَست که افسار ِخودوقلب و سفر را
در میان فوج ِِانسانها،
همچنان بستهنگهداشتهباشم بَر این
چوببستِ کهنه، تنهاتنهاتنها
نوع ِزحمتکش ِانسان است
و رهاییش ازاین زحمت - اگر پا دهد ایکاش -؛
بهجزاین، دیگر هیچ.
در بر اندیشه ببند!
بِهِل او پُشتِ در ِخواب بمانَد.
« تحویل ِ» سال
با سال ِکهنه در دست، ایستادهای
در این صفِ طویل؛
صف تا کجا کشیده، تَهَش پیدا نیست.
هر ساله این صفِ طولانی
هرساله پُشتِ این صف، تو نگران، دلواپس :
امسال هم سر ِتحویل ِسالِ کهنه، هیاهو خواهد شد؛
« تحویلدار » باز هم رُسوایت خواهد کرد،
و پچپچ و خنده،
- مثل ِسنگی که به درونِ یک لولهی خالی رها شده باشد . . .
- یامثلقوطیایحلبیدرجلویآبیکهدرجوییسِمِنتیروانشدهباشد . . .
تا تَهِ صف، خواهد غلتید، و غلغله خواهدکرد.
همواره سالِ کهنهی تو اینگونه بود:
آکبند! بازنکرده، بهکارنرفته.
دیری نمانده است که این « ارباب »
سالِ نُوی بهتو نسپارد دیگر .
هر سال داستانِ تو .
57 سال است.
خرجات نرفته است
خرجات نمیرود.
« روزگار ِغریب »
روزگار ِغریبیست.
از دلِ هرگلویی
میزند پَر
جملهی « آه،چه روزگار ِغریبیست ».
پُشتِ این « آه، چه روزگار ِغریبیست »
اِی بسا ما، که لَم دادهایم
مست و کیفور !
روزگار ِغریبیست.
مینهیم دَمبهدَم هیمه در این
آتشی که در آنیم؛
همزمان شِکوه سر میدهیم :« آه، چه روزگار ِغریبیست ».
روزگار ِغریبیست.
بادی بر لانهی کوچکی میوزد،
میزند بر زمین،
و سپس میتمرگَد به یک گوشهای
و نظر میکند جوجههای هراسانِ در گریه را؛
از تماشای این گریه، او نیز؛
میزند زیر ِگریه ، شگفتا!،
از لبِ او هم این جمله سرریز:
« آه، چه روزگار ِغریبیست » .
روزگار ِغریبیست.
مثل ِسیگاری پُردُود
اِی نهاده بهلب جملهی « آه، چه روزگار ِغریبیست» !
روزگار ایستادهَست
مثل ِیک آینه، رویدرروی تو ؛
و دراین آینه، یکنفر، عین ِ تو، روبهروی تو ایستادهَست؛
عین ِتو که در او خیرهای، خیره در تو؛
عین ِتو برنهاده بهلب جملهی:« آه، چه روزگار ِغریبیست »
مثل ِسیگاری پُردُود .
عین ِتو .
« روزگار »
سالها میشود که گذشتهَست؛
وآن «غریب»
سالها میشود که بدَل شد بهیک آشنای قدیمی؛
ماری چَمبَر زده در نگاهَش .
ابهامگوییهای روشن
یک ماهی و، اینهمه بِرکه.
تا چشم کار میکند همهجا بِرکهَست
حتّی آنجا که چشم کار نمیکند هم بِرکهَست:
شب، بِرکهَست
و روز هم.
انسانها، هر کدام ِشان یک بِرکهَند:
همکاران
همسُفرهگان
همراهان
هم، راه.
اندیشه بِرکهَست
و شعر هم.
کشور، بِرکهَست
آمُل هم.
غُربت بِرکهَست
آلمان بِرکهَست
و دُورتموند هم.
ایستاده است او، این ماهی ِغریب
در بین ِاینهمه بِرکه،
بام و شام، گاه و بیگاه.
گاهی ازاین بِرکه به آن بِرکه
گاهی از آن بِرکه به این بِرکه.
جدلی گذرا با رهگذری، که در ایران، از هر گذری که بگذری، میبینی که در گذر است، و این سخن از لباش میگذرد
« مَردُم را، احمقها، احمق گیر آوردند» ؛
تنوره میکِشد این آدم، این تنور ِ سربسته.
جوری سخن میرانَد که گویا او خود
نه در شمار ِ« مَردُم ِاحمق » است
نه در شمار ِ آنانی که مَردُم را احمق میگیرند.
خوب، همشهری!
ما مَردُم، احمقایم دیگر؛
مَردُمبودن از احمقبودن کمتر بَد نیست.
« مَردُم »، هر کجای جهان که بگویی، احمقَند.
احمق اگر نبودیم که « مَردُم » نمیشدیم!
پَرخاشی به آقای ه. م. اِنسِنزبِرگِر
آقای اِنسِنزبِرگِر !
اوهوی!
در خانه تشریف دارید ؟
چهیتان شدهاست؟
دو سه سال است که خاموشاید؟
سال 2003 از لشگرکشی ِآمریکا به عراق هواخواهی کردهبودید
اکنون چه میگویید؟
سال 1999 در کتابِ سَبُکتر از هوا
شعر ِ « اعلانِ جنگِ »تان یادِتان میآید؟
برای کِه و برای چه آن را سروده بودید؟
ترجمهاش کردهام، تا اگر خوانندهای آن را خوانده بداند که حضرتِ عالی
خودتان هم در 2003 بَدَل شدهبودید بهآن کسانی که
هنوز 60 سال از جنگِ هیتلر نگذشته،
دوباره سَر ِشان سرد شده و « برای سرگرمیشان آتش جنگ میافروزند .»
یا آن شعر را سال1999 خطا سرودهای
و یا آن جنگ را سال 2003 خطا دفاع کردهای؛
خاموشی ِامروز ِتو دیگر برای چیست؟
خاموشی ِامروز ِتو خطای دیگریست،
درست مثل ِهمان شعر سال1999
و آن دفاع سال 2003 .
30/40 سال پیشاز این
در دفاع از ادبیات گفتهبودی که ادبیات نمُردهَست؛
حق با توست، امّا ادیبان میتواناند آن را به مُردار بدل کنند،
آنگاه که خود به مُردار بدل میشوند.
اینطور نیست؟
اُستاد
پَرخاشی به ح.ع
آن شب که از صداوسیمای « هیئتِحاکمهی آمریکا » گفتند:
« اُستاد حسین ِ علیزاده، فرداشب، مهمانِ ماست »،
من یادِ آن شبِ دیگر افتادم،
آنشب، که از صداوسیمای هیئتِ حاکمهی ایران گفتند:
« فرداشب، . . . » .
دیدم میخندند،
تنها نه نامَردُم، که مَردُم هم.
دیدم به ریش ِما میخندند.
این « ریش » خنده هم دارد،
این ریش، که من و تو درآوردیم.
به همچه ریشی هر کس،
جتّی اگر که « اَبو دَردا » هم باشد، میخندد.
فرداشب،از آُستادِما، « صدا »ی گرم ِآمریکا میپرسد:
« اُستاد!
عدّهای گفتهاند که گویا شما، جایزهی فلان را رد میکنید. درست است ؟ »
پاسخ اُستاد ؛ تُند و دلآسیمه:
« نه! بلکه افتخار میکنم . . . »
و من بهیاد پاسخ ِ آن پیرزن میاُفتم،
- آن پیرزن که بهحق اُستادِ زحمت است و فداکاری،
وقتی از او بهشوخی میپرسیدند:
« ننه!
فلانی جایی گفته که ننه گفته هیچ نیازی دیگر به پول ندارد، تو چه میگویی؟ »
و پیرزن، تُند و سرآسیمه،یک « نَع ِ» ژرف و عظیمی را مثل صخرهای مینهاد جلوی دهانِ سئوالکنندهی بازیگوش؛
گویی که کمترین مکثی ممکن بوده سِیلی راه بیندازد،
و آن بهانهجو
بهانه بیابد.
مرغان بهریش ِما میخندند
باران، درخت، باد
جویی که در میانهی صحرا .
آنشب، که از صدا و سیمای « هیئت حاکمه »ی U.S.A
پیغام ِتو اُستاد را شنیدم، یادِ خودم افتادم؛
سال هزاروسیصدوپنجاهونُهو نیم،
سالی که من، روبهروی « قدرتِ »ناتوان، ناتوان شدم، لرزیدم،
سالی که من، آفتابِ بیمَدار و مَدارستیز ِخودرا بر «مَدار ِقدرت» بهرقص در آوردم.
و تیرهگی هنوز مرا و ِل نمیکند.
و سازها بهما میخندند
آوازها، ترانهها .
گاهی چنین حقیر
گاهی چنین حقیر، شگفتا
گاهی چنین عظیمحقیر.
اِیکاش پنجههای تو از این « مهمانیها » برکنار بمانند
آن پنجهها که وقتِ « نوازش »
انبوهِ جوجهگان را میمانند
که چَست و فِرز و شنگول
هنگام ِدانهپاشی، دانهها را در هوا میقاپند.
جرّ و بحث
[[ اشاره !
دراین شعر، آنبند که تکرار میشود دارای یک وَزن است،
و آنچه هم که بهنام پاسخاند هر یک دارای وَزنهای جداگانهایاند. ]]
کلاغی،
کلاغی نشستهَست
کلاغی نشستهَست بر شاخهای
کلاغی نشستهَست بر شاخهی این درحتِ کهنسال
کلاغی نشستهَست بر شاخهی این درختِ کهنسال، مَردُم!
کلاغی ؟!
درختی ؟!
مَردُم ؟!
کلاغی،
کلاغی نشستهَست
کلاغی نشستهَست بر شاخهای
کلاغی نشستهَست بر شاخهی این درحتِ کهنسال
کلاغی نشستهَست بر شاخهی این درختِ کهنسال، مَردُم!
از این گلو، که اکنون از آن این فریاد،
چندی پیش
بانگی، ما را به « اتّحاد » با همین کلاغ فرامیخواند .
کلاغی،
کلاغی نشستهَست
کلاغی نشستهَست بر شاخهای
کلاغی نشستهَست بر شاخهی این درحتِ کهنسال
کلاغی نشستهَست بر شاخهی این درختِ کهنسال، مَردُم!