دو اشاره از مترجم: (این متن در آذر/1387 بازنویسی شد.)
# اين نوشته ، همان جور كه پيداست در سال 1975 ، درست 30 سال پيش، درآلمان چاپ شد. نويسندهی آن را نمی شناسم ولی خودِ نوشته دركتابی چاپ شد كه نوشته های برخی از انديشه ورزان نسبتا" جدّیِ آلمان هم درآن گِردآورده شده اند. با وچوداين كه با برخی ديدگاه های نويسنده نمی توانم موافق باشم ولي ديدم كه اين نوشته، دارای چند نکتهی سودمند است :
- این نوشته به عامل ِ انسان همچون «مسئله»ای توجّه می كند و مي خواهد توجّه ديگران را هم به اين مسئلهی مهم بكشاند.
- این نوشته - اگرچه بهطور فشرده - اشاره هایی به رَوَندِ شکل گیریِ دانش انسان شناسی در آلمان می کند، و دراین باره دشواریهایی را که برسر راهِ دانش ِ انسانشناسی در این کشور وجود داشته و دارند، تا اندازه ای نشان می دهد. از جمله :
# دشواری در زمینهی معنای دانش ِانسانشناسی
پیداست که، هنوز هم این دانش نتوانسته است چنان تعریف روشنی از خود بهمثابهِ یک علم بهدست دهد که بتواند مرزهای میان آن و دیگر رشتههای علمی را، که مدّعی ِپرداختن به انسان هستند، چنان بهروشنی تعیین کند تا بشود آن را دانشی مستقل و مشخّص نامید.
# دشواری در زمینهی معنای انسان
بهروشنی میتوان دریافت که این دانش هنوز هم نتوانسته است چنان معنایی از انسان بهدست دهد که دستِکم خود در بارهی آن یکپارچهگی داشته باشد. و نیز میتوان دید که چهگونه انسانها خود، بهپیروی و یا متأثّر از «منافع »: منافع طبقاتی، سیاسی، صنفی، و . . . بر سر شناخت و تعریف از انسان، با یکدیگر جدال میکنند و هر یک تلاش دارند تا مُهر و نشان خودرا بر شناخت و تعریف از انسان بکوبند!
با اینهمه، نمیتوان پنهان کرد که در میان آنانی که در زمینهی این دانش کار میکنند کم نیستند کسانی که میکوشند در راهِ شناختِ انسان، تاآنجا که امکان دارد از تأثیر ِ«منافع» برکنار بمانند و یا آن را کاهش دهند؛ و درست همین افراد هستند که دستآوردهای پژوهشهای انسانشناسیکشان دارای ارزشاند.
با همهی دستآوردهای خوبِ دانش ِانسانشناسی، باید ولی به خطرهایی نیز که مبالغه در بارهی جایگاهِ این رشتهی علمی و میزانِ ارزش ِ دستآوردهای آن برای فرد و جامعه بار آورده و خواهدآورد اشاره کرد. یکی ازاین خطرها این است که این مبالغهها سایه میاندازند بر این حقیقت، که هیچ جامعهی انسانیای فقط از انسانهایی که بهطور سادهای در کنار هم زندهگی میکنند پدید نمیآید. این انسانها به طبقات و گروههای اجتماعی ِگوناگونی تعلّق دارند. مترجم دراین باره دراینجا بیش ازاین نمیخواهد سخنی بگوید. خودِ نویسنده در متن ِاین نوشته بهاین بحث میپردازد و خواننده میبیند که همین بحث، چه اهمیتی در تاریخ این رشتهی علمی در آلمان داشته و دارد.
برای مترجم، این پرسش البتّه هست که «اینگونه» کوششهای بشر برای اینگونه «شناخت»ها را تا چه میزان میتوان بهراستی دانش، در مفهوم ِگستردهی آن نامید.؛ یعنی شناختی که در درستی آن نمی نوان شک کرد.
ازاین گذشته، باید به این نکته هم اشاره کنم: انسانشناسی، نه آنگونه که آقای لِپِنیِز گمان میکند ، نه فقط برای انسانِ آلمانی در سالهای دههی هفتادِ سدهی بیستم ِمسیحی در آلمان، بلکه برای خودِ انسان در همهی دورهها، از همان هنگام که این موجود توانسته خودرا به عنوان یک « نوع» موجود زنده بر روی کرهِ زمین دریابد، باری یعنی همیشه امری مُبرَم و «همچنانکنونی» بوده است !
نمي توانم بگويم كه اين نوشته، بهترين نوشته از اين نوع بوده كه درآن سال ها درآلمان چاپ شده اند. همان طوركه گفته شد، نويسنده ي آن را نمي شناسم ونمي دانم كه اكنون چه مي كند و در بارهی آنچه که دراین نوشته گفته است مي انديشد. درپايانِ كتاب، درشرح هاي كوتاهی كه براي نويسندهگانِ مقاله هاي كتاب آمده، دربارهی او هم اين شرح ِكوتاه را، كه بيش تر تزييني و رنگين بهنظر مي رسد، نوشته اند:
وُلف لِپِنيز درسال 1941 متولّدشد. او پروفسور در دانش/كده ی جامعه شناسي ِ دانش/گاهِ آزادِ برلين است.
آثارمهم:
ماليخوليا و جامعه- 1969
نقدِ انسان شناسي(با همكاريِ ه. نولته)
انسان شناسي ِ جامعه شناسيك. مدارك و اسناد-1971
Orte des Wilden Denkens - درباره ي انسان شناسي ِ كلود لِوي اشتراوس( با ه. ه. ريتِر)- 1970
# در ترجمهی این نوشته آن چه در ميانِ [ . . .] آمده از من است.
1383